Sunday, February 04, 2007

 

براي سگهاي عاشق
زنجير و قلاده مي سازيم
براي پرنده هاي کوچک شاد
قفس هاي طلايي رنگارنگ
براي گلهاي وحشي دشت
گلدانهاي تنگ قشنگ ...
مي نشينيم و
از انسان سخن مي گو ييم !
داریوش

Monday, January 01, 2007

 

بچه بنداز آی خره ....!!!

از آنجا که رييس جمهور مکتبی ايران از امت اسلام خواسته است تا می توانند زاد و ولد بکنند تا جمعيت ايران اسلامی بجای هفتاد ميليون نفر به صد و بيست ميليون برسد و از آنجا که يکی از شرايط اصلی استان شدن برخی از مناطق کشور مان رسيدن جمعيت به حد نصاب لازم است ؛ حالا در ايران وقتی مردم بهمديگر ميرسند و می خواهند سر بسر همديگر بگذارند ميگويند : شب جمعه ؛ استان شدن يادت نره !
و اين هم تازه ترين شعر در اين باره به نقل از راديو زمانه :
گفته آقای رييس ؛ زود بزان مردم شون ؛ يه قشون و دو قشون
جوجه کش خونه بشه کشور مون ؛ چه محشره ؛ بچه بنداز آی خره !!
بشه جمعيت مون بيشتر از حد نصاب ؛ بی حساب و بی کتاب
سه قلو يا شيش قلو باشه که ديگه بهتره ؛ بچه بنداز آی خره
اگرم کشور ما خشک و همه ش بيابونه ؛ د نگير تو بهونه
چونکه جمعيت مون از چين و ماچين کمتره ؛ بچه بنداز آی خره
با يکی و با دوتا ؛ نميرسيم به پای چين. تو بزا يک دو سه جين
تو بزا ! چل تا بزا !امر رييس کشوره ؛ بچه بنداز آی خره
واسه اينکه برسه شهر تو به حد نصاب ؛ اينه پاسخ و جواب
شب جمعه که ميشه ؛ استان شدن يادت نره ؛ بچه بنداز آی خره
منبع: گیله مرد

Tuesday, December 19, 2006

 

بغض وطن و گریه تاریخ
ی. صفایی
تاریخ کز کرده در گوشه ای نشسته و پریشان حال و متفکر به نقطه ای خیره شده بود. وطن صدایم کرد، دستم را گرفت و به سوی تاریخ برد، هر دو نشستیم؛ وطن رو کرد به تاریخ و گفت : پریشانی ات را نبینم، چه شده است؟
گفت به حال خودم، به حال این مردم و تو می گریم، گریان از اینکه نباید مورد تجربه قرار بگیرم، چرا باید اینقدر تکرار شوم، مردم چرا نباید گوشه چشمی به من داشته باشند که امروز اینقدر مورد تحقیر واقع نشوند و اینقدر بی مسئولیت نسبت به همه چیز و همه کس نباشند. گریانم از اینکه تو چقدر باید مورد توهین و تجاوز قرار بگیری. به خودت نگاه کن، به مردم ات نگاه کن، ببین در گذشته که بودی و امروز که هستی، چه شده ای، این مردم چه به روزگار من و تو آورده اند، چرا ما نباید مثل سایر ملل پیشرفته قد بکشیم؟ وقتی به همقطارانم در ملل دیگر می اندیشم، حسودی ام می شود که آنها به کجا رسیده اند، از هیچ به همه چیز و ما از همه چیز به هیچ. وطن، عزیز من، شرمسار م، خجالت می کشم به روی زندگی نگاه کنم. فکر می کنم که زندگی مرا مقصر می داند ولی تو میدانی که من چه سختی ها و چه رنجها کشیده ام ، ولی چه کنم که این مردم با هفت هزار سال پیشینه من، نتوانسته اند آقای خود باشند و امروز که چندین هزار سال از عمرم می گذرد، فقط به قدمت من افتخار می کنند و فخر می فروشند و حالا که به این زمان رسیده ام متوجه شده ام که هیچکدام درسی که باید از من گرفته و سرمشق کار و زندگیشان باشد را نگرفته اند و همچنان در سردرگمی هستند. می دانی که هر چه به سرمان میآید خودمان به خود میکنیم. اشک بر گونه هایش سرازیر شد. وطن شانه هایش را گرفت و گفت: نگران نباش، میدانی که من هم مثل تو شاهد خیلی چیزها بوده ام. روزی پادشاه این سرزمین دعا می کرد که « خدا این کشور را از دشمن، از خشکسالی و از دروغ دور نگاه دارد.» (۱)
ولی حالا این مردم به جایی رسیده اند که از آن طرف دنیا به دیدن من میآیند و بعد در کتابهایشان می نویسند « زندگی مردم این مملکت عبارت است از سر تا پا یک رشته توطئه و یک سلسله پشت هم اندازی، فکر و ذکر هر ایرانی فقط متوجه این است که کاری را که وظیفه اواست انجام ندهد و ارباب، مواجب گماشته خود را نمی دهد و نوکر تا می تواند، ارباب را سرکیسه می کند. از بالا گرفته تا پائین، در تمام مدارج و طبقات این ملت جز حقه بازی و کلاه برداری بی حد و حصر و بدبختانه علاج ناپذیر، چیز دیگری دیده نمی شود و عجیب آنکه این اوضاع دلپسند آنان است و تمامی افراد، هر کس به سهم خود از آن بهره مند و برخوردار می شود و این شیوه کار و طرز زندگی روی هم رفته از زحمت آنان می کاهد و به همین دلیل کمتر کسی حاضر به تغییر این اوضاع است.» (۲)
گریه تاریخ به ناله و فغان رسید و رو به وطن کرده، گفت : تو بهتر میدانی چه بر سر ما آمده، راه دور چرا برویم مگر همین مردم نبودند که باعث و بانی حمله مغول ها شدند، مگر همین ها نبودند که تو را در طی دو جنگ روس تکه تکه کردند، مگر همین ها نبودند که باعث مرگ امیرکبیر شدند و پس از مرگش هم سکوت کردند و.......و....... چه بگویم که دلم خون است. من باید هر روز بمیرم و زنده شوم از دست این مردم چموش، این هم آخرین کاری بود که کردند، همه رفتند دست بوس ملاهائی که می دانستند اگر این سرزمین را به دست بگیرند چه به روز همه میآورند. اینها حتی حاضر نیستند نیم نگاهی به من بیاندازند تا ببینند چه بلائی در زمان صفویان بر سرشان آمده بود.
هر دو، دست روی شانه های هم گذاشته بودند و میگریستند و من همچنان اشک بر گونه هایم جاری بود. در دل گفتم بیچاره تاریخ و این وطن بیچاره تر، تا کی باید اینچنین باشیم. امروز که دیگر سراسر این سرزمین شده پر از دروغ و دروغ و دروغ و ریا و فساد و توطئه، آنقدر گفتند که من شرمسار روی هر دو شدم و آهسته و گریان از کنارشان گذشتم و در گوشه ای نشستم و به حال خودم و این مردم و سرزمینم گریستم. مگر نه اینکه من هم از همین مردم ام و در دامن این مردم قد کشیده ام، بزرگ شده ام و در جائی قرار گرفته ام که دولتمردانم همه بی توجه به تاریخ بلند این سرزمین، وطن را برده اند که در دل خود تاریخ پنهانش کنند و با خودخواهی ها و هوسهای شان روزشمار نابودیش شده اند. در اعماق اندیشه هایم غوطه ور بودم که هر دو به کنارم آمدند و نشستند، نگاهی بغض آلود به هر دو کردم و گفتم: همه نه، اما خیل بیشماری از همین مردم به دنبال تو می گشتند و به دنبالت هستند تا جائی که بتوانیم با ثبات تو، وطن را آزاد کنیم، ولی خودتان شاهد هستید که چه به روز موافقان وطن و تو و آزادی میآورند. درد ما یکی و دو تا نیست عزیزانم. درد ما این « من » های تکراری است که همه می خواهند « من » باشند و همه می خواهند کاری کنند که در دل تو ثبت شوند. درد ما بسیار است، بزرگ است، به بزرگی تو، ای وطن.
تاریخ دست روی شانه هایم گذاشت و گفت : باز هم دیر نشده، من نمرده ام، برو به همه بگو که مرا یکبار دیگر فقط با دقت مرور کنند. به جان این وطن که من خیر این سرزمین را می خواهم. بیش از این نگذارید به همقطاران خودم حسد بورزم، غبطه بخورم.
در دل گفتم هیچوقت در طول این سالیان دراز قدر این دو را پاس نداشتیم و هرگز نفهمیدیم که تاریخ چه گفت و وطن یعنی چه!
به قول ملک الشعرای بهار که چه خوب گفت :
این دود سیه که از بام وطن برخاست
از ماست که بر ماست
وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست
از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم
با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن این جاست
از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم
گوئیم که بیدار شدیم! این چه خیالی ست
بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالا است
از ماست که بر ماست
(۱): کورش کبیر
(۲): گوبینو: دیپلمات فرانسوی در کتاب « سه سال در ایران »

Sunday, December 17, 2006

 
بوف کور و ناسيوناليسم


برگزاری جلسۀ سخنرانی دکتر ماشاء الله آجودانی در کتابخانۀ مطالعات ايرانی لندن – عصر شنبه ۱۶ دسامبر – به مناسبت انتشار کتاب "هدايت، بوف کور و ناسيوناليسم"، يادآور آن است که هفتاد سال پس از انتشار بوف کور جستجو در کنه اين مشهورترين رمان ايرانی هنوز ناتمام است و ماجرای پايان ناپذير آن همچنان ادامه دارد.
اين سخنرانی همچنين يادآور بازگشت وسيع و دور از انتظار صادق هدايت به جامعۀ پس از انقلاب ايران است. وسيع برای آنکه در طول بيست سال اخير صدها کتاب و مقاله دربارۀ هدايت منتشر شده و دور از انتظار برای آنکه ناسيوناليسم هدايت در تقابل با افکار حاکم قرار می گيرد.
اين بازگشت تا آنجا که حافظه ياری می کند با کتاب مصطفی فرزانه، "آشنايی با صادق هدايت"، در نيمه دهۀ شصت آغاز شد و از آن زمان تا کنون همچنان با انتشار کتابها و مقالات متعدد و نيز با برگزاری جلسات سخنرانی و بزرگداشت هدايت به مناسبت های مختلف در ايران و خارج از ايران تداوم يافته و کتاب "هدايت، بوف کور و ناسيوناليسم" تازه ترين اثری است که در اين زمينه منتشر شده است.
اما از ميان انبوه کتابها و مقالاتی که در طول بيست سال اخير در بارۀ هدايت منتشر شده، به نظر می رسد سه مقاله بيشتر بحث بر انگيز باشد؛ نخست همين مقالۀ بوف کور و ناسيوناليسم، که توسط دکتر آجودانی در سال ۱۳۷۱ ابتدا در "ايران نامه" منتشر شد؛ ديگری بحث اسطوره کشی و اسطوره آفرينی هدايت که بار اول در پاييز ۱۳۸۱ به صورت يک سخنرانی توسط دکتر محمد صنعتی در دانشکدۀ صنعت آب و برق تهران ايراد گرديد و بعدها صورت گسترش يافته آن به شکل کتابی در آمد؛ و سومی "افسون چشمهای بوف کور" اثر جمشيد طاهری پور (مقيم آلمان) که نخست بار يکی دو سال پيش در سايت های فارسی زبان خارج کشور منتشر گرديد و گويا هنوز به شکل کتاب منتشر نشده باشد.
بحث دکتر صنعتی دربارۀ بوف کور، هدايت را در جايگاه نويسندۀ خردورزی می نشاند که از پيشاهنگان انديشۀ مدرنيته در ايران است.
وی می گويد انسان با ذهنيت اسطوره ای نياز چندانی به انديشيدن نداشت. رفتار او در قالب هايی که اسطوره معين می کرد، چندان شرطی شده بود که در برابر نشانه های معينی واکنش های معين نشان می داد، اما در دنيای مدرن انسان با تکيه به خرد، جهت رابطه را عوض کرد. انسان امروز می انديشد و اسطوره های زمانه خود را بر می گزيند.
اين انسان که بيشتر انسان غربی است در رنسانس پيوندهای خود را با دنيای پيشين گسست در حالی که انسان شرقی در همان شرايط تاريخی و فرهنگی گذشته به زندگی خود ادامه می دهد.
"معلق ميان دنيای جديد و قديم"
هدايت، بوف کور و توپ مرواری را در چنين بستر تاريخی ای آفريد و سپس اوسانه و نيرنگستان را نوشت.
از ديدگاه دکتر صنعتی، هدايت با مرور دقيق فرهنگ سه هزار ساله طرح اسطورۀ کهنی را که بر سرزمين ايران حاکم بود و هست، در رمانی که از نظر فرم و تکنيک متعلق به ادبيات قرن بيستم است باز آفريد.
اما در بوف کور باز آفرينی اسطوره نه به قصد حفظ و حراست از اسطوره های کهن و نگهداری ميراث کهنه و وازده، بلکه برای کشتن و اسطوره زدايی صورت می گيرد و هدف آن مدرنيته است. بوف کور از ديدگاه دکتر صنعتی کمر به قتل تمام اسطوره های وازده و از کار افتاده بسته است.
جمشيد طاهری پور، در مقالۀ بلند خود "افسون چشمهای بوف کور" موضوع را از ديدگاه ديگری مطرح می کند اما به همين نتايج دکتر صنعتی می رسد. به نظر او آثار هدايت و بويژه بوف کور، در چارچوب پروژۀ روشنگری قابل ارزيابی است و افق فلسفی – تاريخی هدايت به همان چشم اندازی تعلق دارد که دکارت و کانت به روی انسان عصر جديد گشوده اند.
طاهری پور بر تجربۀ هستی شناختی هدايت تأکيد می ورزد و عقيده دارد که اگر راوی بوف کور يک مخلوط عجيب و غريب و مردۀ متحرک است، به خاطر آن است که در ميان دنيای قديم و جديد به حالت تعليق به سر می برد، به خاطر آن است که در يک سوی آن سنت، و در سوی ديگر آن مدرنيته قد علم کرده است.
موضوع اصلی بوف کور بنا به نوشته طاهری پور، گسست از "سايه" و بيرون آمدن از "تاريکی" است. اين موضوع در مواجهه راوی با يادمان هايی که به هستی قديم تعلق دارند پرورده می شود. راوی در اين مواجهه در پی يافتن خويش و در جستجوی فرديت خود و دست يافتن به اختيار و آزادی است.
به نظر طاهری پور، همزبانی هدايت با نسل های امروز ايران که پيکارشان معطوف به حقوق و آزادی های فردی است و پيام نيرومند کتاب او که انسان ايرانی را بيرون از "حبس سايه ها" و "تاريکی" قرون وسطا می طلبد، هدايت را نويسندۀ محبوب نسل های جوان کرده است.
بازيابی گلدان راغه
مقالۀ دکتر آجودانی که بر ناسيوناليسم هدايت در بوف کور اصرار می ورزد اگرچه سالها پيش منتشر شد اما اهميت آن به خاطر انتشار محدود آشکار نگشت و اکنون با انتشار کتاب "هدايت، بوف کور و ناسيوناليسم" انتظار می رود بحث های تازه ای برانگيزد. زيرا تحليل او به افکار خود هدايت دربارۀ فرهنگ و تمدن پيش از اسلام که بر اثر حملۀ تازيان از بين رفته، يعنی همان چيزی که در ديگر کتابهای هدايت از جمله پروين دختر ساسان و مازيار موج می زند، نقب می زند.
از ديدگاه دکتر آجودانی روايت اول بوف کور متعلق به دورۀ پيش از اسلام و روايت دوم مربوط به دورۀ اسلامی است. بين بوف کور و پروين دختر ساسانی (آجودانی می گويد نام اصلی کتاب دختر ساسانی بوده که بعدها تبديل به ساسان شده است) رابطه و گفتگويی مشخص برقرار است. "آنچنان مشخص که گويی بوف کور بازخوانی و بازنويسی تازه ای است از پروين دختر ساسانی، در ساختار روايتی ديگرگون".
دختر اثيری روايت اول بوف کور، همان پروين دختر ساسانی دورۀ پيش از اسلام است که در زمان حملۀ اعراب دختر بچه ای بوده که به همراه پدر و خانواده از دست اعراب گريخته و خود را به ری (همان راغه قديم) رسانده، اما در آنجا نيز از هجوم اعراب در امان نمانده و در روايت دوم بدل به لکاتۀ دوران بعدی شده است. "گويی ديگر آنچه واقعيت دارد همين لکاته است، نه پروين و نه دختر اثيری. لکاته نيمه ای از واقعيت تاريخ ماست در جنگ نيمه ديگر واقعيتی به نام پيرمرد خنزر پنزری".
آجودانی می گويد در روايت اول، راوی تصويری از چشم های دختر اثيری (نماد ايران پيش از اسلام) بر روی جلد قلمدان نقاشی می کند تا به يادگار نگه دارد و در روايت دوم با کارد چشم لکاته (نماد ايران پس از حمله اعراب) را کور می کند تا او را نابود کند.
پس از کشتن لکاته است که راوی در می يابد استحالۀ فرهنگ و تمدن ايرانی نه تنها در جامعه ايرانی صورت گرفته بلکه خود وی را هم دگرگون و بدل به پيرمرد خنزر پنزری کرده است. همچنانکه بر اثر تسلط اعراب بر ايران، فرهنگ و تمدن ايرانی به فرهنگ و تمدن اسلامی بدل شده و انسان ايرانی به انسان ديگری تغيير شکل و ماهيت داده است.
به اين ترتيب در تحول سمبليک نمادها، با تغيير روح و فکر و حس انسان ايرانی، به گفتۀ دکتر آجودانی استحالۀ يک تمدن و فرهنگ کهنسال به رسوم و آيين بيگانه، همان چيزی که مايه یأس هدايت بود، در زبان استعاری، شاعرانه، و ايهام آلود در بوف کور به نمايش گذاشته می شود.
دکتر آجودانی می گويد راوی بوف کور در ايران اسلامی شده، ايرانی که از ۱۴۰۰ سال پيش تا کنون استمرار دارد، همچنان دلنگران گلدان راغه ای است که يادگار شهر قديم ری، يادگار عشق او، و يادگار عظمت و شکوه باستانی ايران است و در دستهای متجاوز پيرمرد خنزر پنزری از ديد او محو می شود.
به نظر او وقتی اميدی نمی ماند، سودای بازگشت به گذشته، نوستالژی درد آلود راوی بار ديگر از درون داستان سر بر می کشد.
"گويی راوی بوف کور همچون صادق هدايت در برزخ سنت و مدرنيسم، در سایۀ شوم یأسی ويرانگر اميدی به آينده، اميدی به احيای گذشتۀ با شکوه، و اميدی به بازيابی گلدان راغه ندارد. خاطرۀ مرگبار آن عشق پر شکوه گذشته چون وزن مرده ای هم بر سينۀ هدايت و هم بر سينۀ راوی بوف کور سنگينی می کند".

Thursday, December 07, 2006

 

استاد غلامحسین امیرخانی در گفتگو با مهر :

مؤلفه اصلی خط نستعلیق جاودانگی است نرمش، درونگرایی و رازگونه بودن از جمله مهمترین مولفه‌هایی است که در خط نستعلیق به چشم می‌خورد.

غلامحسین امیرخانی، دبیر همایش خوشنویسی گردهمایی مکتب اصفهان، در گفتگو با خبرنگار مهر درباره اصلی ترین محورهای فعالیت انجمن در سال 1385 گفت: "انجمن هفته اول دی ماه مجمع سالانه ای در ارومیه برگزار می کند و فرصتی به دست می آید که به واسطه آن فعالیت های موثرتری برای مدیریت انجمن انجام داد. انجمن خوشنویسان ایران در 57 سال عمر خود سعی کرده ضمن آموزش هنر از حیث تشکیلات مدیریتی نیز در سطح بالایی قرار داشته باشد."

رئیس انجمن خوشنویسان در ادامه درباره به روز شدن روش های خوشنویسی و ورود آن به دانشگاه گفت: "در این باره فرهنگستان هنر در دو سال اخیر توانسته با همکاری استادان صاحب نظر به تدوین هنرهای ملی در نگارستان هنر بپردازد. نگارستان می تواند خوشنویسی و سایر رشته ها را به شکل آکادمیک در دانشگاهها بگنجاند و آنها را مدیریت کند. گرچه خوشنویسی نتوانسته به شکل مدرن و امروزی در کنار سایر هنرها درخشان ظاهر شود، اما اگر بتوان این هنر ملی را با دیگر هنرها در دانشگاه ترکیب کرد، نتیجه ای مطلوبتر حاصل می شود."

استاد امیرخانی درباره اینکه کدامیک از انواع خط با استقبال بیشتر جامعه رو به روست نیز تصریح کرد: "مسلما نستعلیق. زیرا این نوع خط با روحیات جامعه بیشتر سازگاری دارد. نستعلیق تماما زیبایی و ظرافت و به نوعی تجسم شعر و موسیقی است. نرمش، درونگرایی و رازگونه بودن از جمله مهمترین مولفه هایی است که در این نوع خط به چشم می خورد. نستعلیق زبان حال و زبان تاریخ است و هرگز کهنه نمی شود و از یادها نمی رود. در واقع خط فارسی این موفقیت را داشته که جلوه های جمیلی را در شعر و ادبیات ثبت کند. می توان گفت نستعلیق در میان سایر خطوط این ویِژگی را دارد که به قلب نفوذ کند و با روحیات آدم های اجتماع سازگاری یابد."

وی با اشاره به اینکه هنرهای سنتی به خصوص خوشنویسی هرگز از اذهان مخاطب پاک نمی شود، یادآور شد: "خصوصیت زندگی امروز بشر این است که همه چیز را به شکل خلاصه و چکیده در اختیار دارد. بنابراین خط هنوز این قابلیت را دارد که در اشکال نمایشگاهی به شکل فشرده ولی منسجم نماینده زمانه خود باشد. مقوله خوشنویسی نه تنها در بستر مدرنیزه رنگ نباخته بلکه درخشیده است. به طوری که این آثار نمونه هایی فاخر از هنر معاصر ایران به شمار می آیند. دلیلش هم این است که روح زمانه در این آثار دمیده شده است. طبعا خط به عنوان مجاور و مکمل همواره در خدمت جامعه بوده و به عنوان نماینده ای نقش خود را به نحو متعالی ایفا می کند."


Monday, November 27, 2006

 

بابک بیات درگذشت


بابک بیات آهنگساز بیش از صد فیلم سینمای ایران که از یک ماه گذشته در بخش آی‌سی‌یو بیمارستان ایرانمهر بستری بود، ساعت ٨ صبح روز یکشنبه پنجم آذرـ درگذشت. به گزارش خبرنگار هنری خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این آهنگساز ۶۰ ساله‌ در سال‌های اخیر کمتر کار موسیقی انجام داد، اما از کارهای ماندگار او می‌توان به کشتی آنجلیکا، عروس، نقطه‌ ضعف، اتوبوس، ولایت عشق، پهلوانان نمی‌میرند، جهان پهلوان و افسانه‌ی سلطان و شبان و... اشاره کرد. خودش می‌گفت که بیش از ۱٨ سال به‌صورت سینه‌خیز در این حرفه حرکت کردم و موسیقی فیلم ساختم و باعشق و علاقه کارم را ادامه دادم و اگر صورت هزینه‌های و دستمزد من را در این مدت نگاه کنید، از اینکه یک آهنگساز با این همه زحمت چنین زندگی می‌کند و درآمد کمی در حد یک کارمند داشته است، خنده‌تان می‌گیرد. بیات از چندی قبل به دلیل عوارض ناشی از بیماری کبدی در بیمارستان بستری بود.
بابک بیات به روایت بابک بیات
زنده یاد بابک بیات در شرح حال دوران زندگی‌اش گفته است: «در خرداد ماه سال ۱٣۲۵ در تهران کوچه روز به محله پل‌چوبی متولد شدم و پس از یک سال به خیابان هفده شهریور سه راه شکوفه خیابان کرمان نقل مکان کردیم، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین مکان به پایان بردم، از همان طفولیت با خواندن و موسیقی انس و الفت وعلاقه داشتم.» بیات در کتاب مردان موسیقی سنتی و نوین ایران می‌گوید، یادم هست هفده ساله بودم که یکی از دوستان هنرمندم میلاد کیایی مرا با نت موسیقی آشنا ساخت. و از این به بعد بود که راه خود را یافتم، البته مشوقم در کارهای هنری، بیشتر خانواده ایرج عطایی بودند، حدود بیست سالم بود که توسط یکی از دوستانم به خانم باغچه‌بان معرفی شدم ودر کلاس‌های شبانه هنرستان موسیقی نزد این هنرمند گرامی به فراگیری موسیقی علمی مشغول شدم و در دسته کر، اپرا و کر ملی وارد گردیدم و موسیقی واقعی را شناختم. در اینجا در چند اپرا شرکت کردم از جمله اپراهای: "کاوالریارو ستیکانا"، "دلاور سهند" کار احمد پژمان و "ایل ترو واتوره" و چند اپرای دیگر. بعد از این بود که به موسیقی فیلم علاقمند شدم و به آهنگسازی برای متن فیلم‌ها روی آوردم. در سن ۲۵ سالگی موسیقی فیلم "خورشید در مرداب" را ساخته‌م. سال بعد موسیقی متن فیلم "برهنه تا ظهر با سرعت" کار خسرو هریتاش را ساختم که برایم بسیار جدی بودند. این کارها و بعد سریال تلویزیونی "چنگک" ساخته جلال مقدم و چند فیلم سینمایی آن روز را ساختم، لازم به توضیح است که هنرمند شایسته محمد اوشال در یادگیری و پیشرفت من در کار ساختن موزیک متن فیلم‌ها بسیار موثر بودند که با محبت فراوان مثل یک برادر با ایشان بودم و در زندگی‌و کارهای هنری من بسیار موثر بوده‌اند. زنده‌یاد ‌بابک بیات همچنین گفته است، بعد از انقلاب بود که اولین کار هنریم را با نوار کاست "خروس زری پیرهن پری" نوشته احمد شاملو که انتشاراتی ابتکار آن را تکثیر کرد، سپس موسیقی متن ۶۱ فیلم را با فیلم "مرگ یزدگرد" از ساخته‌های بهرام بیضایی آغاز کردم و تا یک سال ونیم کار نکردم، پس از آن برای فیلم‌های، "نقطه ضعف" کار محمدرضا اعلامی، "ریشه در خون" از الوند، "آتش در زمستان" از هدایت، "اتوبوس" از یداله صمدی، سریال "سلطان و شبان"، "طلسم" کار داریوش فرهنگ، "شاید وقتی دیگر" از بهرام بیضایی . باید یادآور شوم که بعد از انقلاب بهترین کارم را در فیلمهای: "طلسم" و "شاید وقتی دیگر" و "نقطه ضعف" می‌دانم، دیگر موسیقی متن فیلم "کشتی آنجلیکا" ‌کار محمد بزرگ‌نیا، "عروسی خوبان" کار محسن مخملباف را نیز بسیار دوست دارم و در سالهای اخیر از فعالیتهای هنری‌ام باید از دو نوار کاست به نام‌های:‌"سکوت سرشار از ناگفته‌هاست" و "چیدن سپیده دم" با احمد شاملو نام ببرم.
بابک بیات به روایت اهالی سینما و موسیقی
صبح امروز با مخابره‌ی خبر درگذشت بابک بیات آغاز شد. اما شنیدن خبر درگذشت این آهنگساز ۶۰ ساله‌ی ایران، مجال بیان خاطرات را به سختی به دوستان اهل موسیقی و سینمای او می‌داد. بهرام بیضایی که از خبر درگذشت بابک بیات به شدت متاثر شده بود، به خبرنگار هنری خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) می‌گوید: بیش از هر چیز متاسف هستم به خاطر دل‌آزردگی‌هایی که موجب مرگ این هنرمند شد و متاسف هستم به دلیل اینکه، هیچ یک از کارهای او بصورت قابل قبولی در دسترس مردم قرار نگرفت. بیضایی امیدوار است: آثار بیات به شکل قابل قبولی منتشر شود. این کارگردان در سه فیلم "مرگ یزگرد"، "شاید وقتی دیگر" و "مسافران" با این آهنگساز همکاری داشته است، از این همکاری‌های به خوبی یاد می‌کند:«بابک بیات بیش از هر چیز یک انسان عاطفی و احساسی بود و موسیقی او هم کاملا این ویژگی را داشت و در این فیلمها، تفهیم و تفاهم موسیقی برای ما از طریق رابطه‌ و زبان عاطفی انجام شد.» بهرام بیضایی همچنین در بخشی دیگر با بابک بیات همیشه تصور می‌کرد، فرصت زیادی برای انتشار کارهای خود دارد اما متاسف هستم که هرگز چنین فرصتی برای او پیدا نشد.
میلاد کیایی نوازنده‌ی سنتور و از دوستان نزدیک بابک بیات به خبرنگار هنری ایسنا می‌گوید: بابک بیات، دنیا را در موسیقی و آدم‌ها را به صورت نتهای موسیقی می‌دید. او ادامه می‌دهد: در طی ۴۵ سال دوستی مشترک ما، بابک بیات همواره در اندیشه هنری خود بود. آنگونه که حتی هنگام دیدارهای دوستانه‌ ما، همیشه مسایل هنری را مطرح می کرد. به اعتقاد او، شاید یکی از دلایل مرگ بیات، پرکاری او بود: «او اصلا به جسم و مغزش، استراحت نمی‌داد و دائم در حال کار بود.» میلاد کیایی که در ۱۷ سالگی بیات را با نتهای موسیقی آشنا کرده است، می‌گوید: یکی از شاخص‌ترین هنرمندان کشورمان را از دست دادیم اما از آنجایی هنرمند هرگز نمی‌میرد، آثار بیات، اندیشه او و شاگردانی که پرورش داده در موسیقی ما باقی خواهد ماند. کیایی می‌گوید: بیات کار هنری را با خوانندگی آغاز کرد، اما پس از آن ذوق او در آهنگسازی، متبلور شد و با ورودش به سینما، آهنگهای بسیار زیبایی ساخت که همه ماندگار شدند. کارهای او فرامرزی بود به همین دلیل هر زمان که فرصتی دست می‌داد درباره‌ی موسیقی محلی و ملی ایران با هم صحبت می‌کردیم. کیایی از سنین نوجوانی در برنامه "جوانان رادیو تلویزیون" با زنده‌یاد بابک بیات همکاری داشت. محمدرضا اعلامی که در فیلم "نقطه ضعف" با بابک بیات همکاری کرده است، به ایسنا می‌گوید: بابک بیات آهنگسازی بود که همتا نداشت و گفتن این جملات الان دیگر فایده‌ای ندارد. مسعود کیمیایی، داریوش فرهنگ نیز با تاثر از درگذشت بابک بیات، نتوانستند سخنی بگویند.

Tuesday, November 07, 2006

 
و خدا خر را آفرید...

و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
و خدا سگ را آفریدو به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
و خدا میمون را آفریدو به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفریدو به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.و از آن زمان تا کنون انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

Thursday, October 26, 2006

 
گفت‌وگوی سامان ايرانی با برنده جايزه نوبل ادبيات آقای "پاموك"
چرا، مثل گذشته ها نمی نويسيد!
«يك ميليون ارمنی و ۳۰‌ هزار كرد در تركيه به قتل رسيده‌اند و هيچ‌كس جز من جرأت گفتن آن را ندارد.» اين جمله‌ای بود كه به نقل از اورهان پاموك در روزنامه سوئيسی «تاگس‌ آنزيگر» در يكی از روزهای فوريه 2005 به چاپ رسيد و در پی آن تهديدات عليه اين رمان‌نويس ترك آغاز شد. دولت تركيه چاپ كتاب‌های پاموك را ممنوع كرد و دادگستری اين كشور نيز به جرم اهانت به هويت ترك برای پاموك دادگاهی «كافكايي» تشكيل داد و او را به 6 ماه تا 3 سال زندان محكوم كرد. گرچه دولت تركيه نتوانست به اهدافش برسد و در 23 ژانويه 2006، دادگاه اورهان پاموك به دليل فشار نهادهای بين‌المللی منحل شد. به نظر می‌رسد اكنون با اهدای جايزه نوبل ادبيات به اورهان پاموك، او به نويسنده‌ای «به دام نيفتادني»‌ تبديل شده است.

- سال 1985 شما «آرتور ميلر» و «هارولد پنيتر» را در سفری كه انجمن قلم آمريكا ترتيب داده بود، همراهی می‌كرديد. آنها به تركيه آمده بودند تا وضعيت حقوق بشر را در اين كشور بررسی كنند. آن سفر چه دستاوردی برای شما داشت؟
- كودتای نظامی سال 1980 در تركيه، باعث شده بود آزادی بيان در اين كشور از بين برود. در چنين شرايطی حقوقی بشر هم چيز مسخره‌ای بود. زندان‌ها در تركيه پر بودند و با اين حال خانواده‌های زندانی‌ها و نويسنده‌ها حرف خودشان را می‌زدند.
و شما - نويسندگان و خانواده‌های زندانيان - با هم احساس همبستگی می‌كرديد يا احساس گناه؟ يا هر دو؟ فكر می‌كنم اين دو گانگی‌ای است كه در آثار شما وجود دارد.
- از يك سو، وقتی می‌ديدم كه چگونه مردم جهان به ويژه آمريكايی‌ها و اروپايی‌ها در مورد نبود دموكراسی و آزادی بيان در تركيه قضاوت می‌كردند، در وجود خودم احساس شرم می‌كردم و از طرف ديگر وجود يك دوگانگی بين‌المللی را در ميان نويسندگان می‌ديدم. با اين حال من از مذهب هم به نفع آزادی بيان استفاده كردم.
با اين وجود، شما اساساً يك نويسنده سياسی نيستند. شما دوست داريد دنياهای رنگارنگ و خيال‌گونه خاص خودتان را بسازيد. حتی تعدادی از رمان‌های شما براساس رنگ‌ها نام‌گذاری شده است: «اسم من قرمز است»، «كتاب سياه» و «قصر سفيد».
- درست است. من در ابتدا تحت تأثير «ولاديمير نابوكوف» بودم. زيبايی در نوشتار من خيلی مهم بود و من صرفا برای زيبايی می‌نوشتم. زمانی كه تمامی نسل‌های نويسندگان در تركيه از الگوهای نوشتاری «اشتاين‌بك» يا «گوركي» وام می‌گرفتند و در نوشتن از آن‌ها استفاده می‌كردند كه استعداد نوشتن نويسندگان ترك را از بين می‌برد و به نظر می‌رسيد كه ديگر زمان آن گونه نوشتن گذشته است. من آثار «ناباكوف» را می‌خواندم و ناباكوف‌گونه تخيل می‌كردم و فهميدم كه اگر سياسی بنويسم، اشتباه كرده‌ام و نظام سياسی حاكم مرا نابود خواهد كرد. به همين دليل صرفاً به زيبايی‌ها پرداختم.
- پس چرا به يكبار در سال 2004 رمان «برف» را نوشتيد؟ رمانی كه درباره اسلام و ملی‌گرايی است و در آن دختر جوانی در يكی از شهرهای كوچك شمال شرقی تركيه به دليل اينكه حجاب خود را برمی‌دارد، مورد غضب قرار می‌گيرد و در نهايت خودكشی می‌كند.
- من تصميم گرفته بودم كه رمانی سياسی بنويسم، زيرا به طور ناگهانی اين احساس نياز در من به وجود آمده بود كه كشورم را به گونه‌ای ديگر روايت كنم. در حقيقت هر كدام از رمان‌های من به لحاظ ساختاری با ديگری متفاوت است. به همين خاطر هر وقت در خيابان‌های استانبول راه می‌روم، هميشه به كسانی برمی‌خورم كه می‌گويند: «اورهان پاموك! من خيلی كتاب‌هايتان را دوست دارم، اما شما ديگر مثل قبل نمی‌نويسيد!» برای من تمام لذت نوشتن در متفاوت نوشتن است.
- امروز احساس مسئوليت خاصی نسبت به تركيه می‌كنيد؟
- من در طول زندگی‌ام به هيچ ‌وجه دنبال به عهده گرفتن مسئوليت سياسی نبوده‌ام. اما گاهی محدوديت‌ها و عوامل ديگر باعث می‌شود كه به يك باره خودم را زير بار مسئوليت سياسی احساس كنم. دقيقا مثل اين می‌ماند كه شما در خيابان داريد قدم می‌زنيد و ناگهان چيزی از بالای ساختمانی جلوی شما به زمين بيفتد. اگر من زير بار احساس مسئوليت سياسی می‌روم به اين دليل است كه تركيه يك كشور سركوب شده است و من نيز به يك شخصيت بين‌المللی تبديل شده‌ام و من مجبودم كه در مقابل اين سرنوشت جديد تسليم شوم. اين موضوع اصلا خوشايند من نيست، زيرا من هميشه دوست دارم يك هنرمند آزاد بمانم. شيوه نوشتاری من ايجاب می‌كند كه من يك كودك آزاد باشم و اين «احساس مسئوليت» نوشتن من را محدود می‌كند. شخصيت جهانی بودن برای يك نويسنده اصلا خوب نيست. و اگر اين شخصيت، سياسی هم باشد، ديگر نمی‌تواند چيزی بنويسد يا بگويد. و اين، چه مصيبت‌بار است!
- اما جهانی شدن چيزهای جالبی برای شما دارد. مثلا می‌توانيد آزادی بيان را آن گونه كه شايسته است تعريف كنيد. بعد از آن همه تلخ‌كامی‌هايی كه تركيه برای شما به وجود آورد، فكر نمی‌كنيد كه بايد برای آزادی بيان بجنگيد؟
- نوشتن برای من كافی است. من از حاشيه‌هايش اجتناب می‌كنم و اصلا برای من جالب نيست. اگر جز نوشتن چيز ديگری روی دهد احساس می‌كنم كه به سرزمينی كه دوست ندارم تبعيد شده‌ام و انگار ناخواسته در چاله‌ای افتاده‌ام.
- آرزو داريد كه روزی تركيه به اتحاديه اروپا ملحق شود؟
- بله. من از صميم قلب می‌خواهم كه روزی تركيه جزو اتحاديه اروپا شود. من در اين‌باره چند مقاله نوشته‌ام و احساس می‌كنم كه تركيه و اروپا می‌توانند در كنار هم زندگی مشترك خوبی داشته باشند، زيرا كشش‌های متقابل در ميان اين دو وجود دارد.
- نويسندگان مورد علاقه شما چه كسانی هستند؟
- تولستوی، ناباكوف و توماس مان. اين سه، نويسندگان بزرگ من هستند. و بعد از اين‌ها مارسل پروست. در اين زمانه‌ای كه نويسندگان ترك ذهن خودشان را به تفسيرهای رئاليستی و اجتماعی مشغول كرده‌اند، برای من آثار مارسل پروست جذاب است. زيرا جملات بسيار طولانی‌اش كه گاهی مفهوم و گاهی مبهم است، آثارش را چند معنا و لذت‌بخش می‌كند.
- پيش از رمان «قلعه برفي» رمان سياسی ديگری هم نوشته بوديد؟
- بله. يك رمانی 25 سال پيش نوشته‌ام كه تاكنون چاپ نشده است؛ يك رمان سياسی به سبك داستايوفسكی. آن رمان، تحت تأثير نظريات چپ راديكال نوشته شد و به دليل اين‌كه در تركيه كودتا رخ داده بود، چاپ‌ آن ممنوع شد. در آن زمان بود كه من متوجه شدم كه بسياری از دوستان ماركسيست من به شدت متأثر از اسلام هستند.
- در مقاله‌ای كه در دسامبر 2005 در «نيويوركر» منتشر كرديد –قبل از دادگاه‌تان- نوشته‌ايد كه ريشه‌های بيگانه در ملی‌گرايی ترك وجود دارد.
- بله. عبارت «ترك‌ها و ديگر هيچ» كه گاهی به گوش می‌رسد، نشانگر جامعه‌ای پيشامدرن است. ما برای رسيدن به دموكراسی بايد ريشه‌های غيرترك هويت ترك را بشناسيم.
- و اسلام يكی از اين ريشه‌هاست؟
- البته نبايد تركيه را با اسلام سياسی مسموم كرد. اسلام لايه‌ها و رنگ‌های متنوع دارد كه بنيادگرايی اسلامی در آن گم است. مثلا در اسلام فرقه‌های گوناگون تصوف وجود دارد. اما بايد توجه كنيم كه در تركيه كسانی هستند كه مذهبی نيستند اما مخالف دموكراسی و غرب هستند. البته برای يك رمان‌نويس تمام اين اختلافات و رنگارنگی، گران‌بها و ارزش‌مند است.
- در رمان‌هايتان، شخصيت‌هايی را می‌سازيد كه هميشه دچار ترديد هستند و گاهی مثل رمان «قلعه برفي» تركيه را به طرز شگفت‌انگيزی پيچيده و هزارلايه توصيف می‌كنيد. اما به نظر می‌رسد خوانندگان غربی آثارتان را خيلی ساده می‌انگارند و فقط می‌خواهند به اهداف سياسی‌شان برسند.
- كسانی كه من را می‌شناسند و می‌دانند كه من طرفدار پيوستن تركيه به اتحاديه اروپا هستم، وقتی رمان‌های من را می‌خوانند مرا سرزنش می‌كنند كه اين رمان‌ها مخالف نظرات سياسی من است. اما برای من اصلا مهم نيست كه رمان‌هايم بيان‌گر نظرات سياسی شخصی من هستند يا نه. چيزی كه برای من –مثل توماس مان- مهم است‌، اين است

Wednesday, October 25, 2006

 
خدای خویش
خدای را اگر در بند کشند مرا باکی نيست
گريزی نيست
هيهات اگر خويشتن خويش را به بند کشم

Friday, October 13, 2006

 

اورهان پاموک، نویسنده نامدار ترکیه برنده جایزه نوبل ادبیات شد


اورهان پاموک، نویسنده ترک، جایزه نوبل ادبیات امسال را دریافت می‌کند. پاموک در داستانها و رمانهای خود پلی میان زندگی مدرن و سنت صوفیانه شرق برقرار کرده است. آثار او در این میان به ۳۵ زبان دنیا ترجمه و در ۱۰۰ کشور جهان منتشر شده‌اند. معروفترین آثار او عبارتند از ”قلعه سفید“، ”نام من قرمزی است“ و ”برف“. سال پیش هم جایزه صلح ناشران کتاب در آلمان به اورهان پاموک اعطا شد. با این جایزه از تعهد و فعالیت سیاسی او نیز تقدیر کردند. پاموک در نوشته‌های خود به ناسیونالیسم ترک انتقاد می‌کند. او نوشته است که در ترکیه ”یک میلیون ارمنی و ۳۰ هزار کرد به قتل رسیده‌اند.“ بدین خاطر پاموک را به اتهام ”اهانت به ترکیت“ به دادگاه احضار کردند.پاموک یکی از مشهورترین نویسندگان ترکیه است. کسی که در ترکیه کتابخانه‌ای در خانه داشته باشد، حتما کتاب یا کتابهایی هم از پاموک در قفسه کتابش یافت می‌شود. پاموک در رمانهایش پیوندی برقرار می‌کند میان سنت شرق، و فرهنگ اروپایی که عصر روشنگری را پشت سر نهاده است.کتاب ”قلعه سفید“ چنین رمانی است. آغاز آن به نظر بس ماجراجویانه می‌آید:”با کشتی‌های ترکی روانه سفری از ونیز به ناپل شدیم. سه نفر بودیم. قایقهای پارویی‌ای که از درون مه بیرون می‌آمدند تمامی نداشتند.“مردی که در اینجا داستان را شرح می‌دهد جوانی است اهل ونیز. او را می‌ربایند و به عنوان برده به استانبول می‌برند و به مردی اهل عثمانی می‌فروشند. اما جوان ونیزی که از تحصیل و تربیت برخوردار است، می‌تواند خود را در استانبول بالا بکشد. به عنوان طبیب بیماران را مداوا می‌کند و با ارباب خود تبادل فکری دارد. در پایان نمی‌توان به روشنی تشخیص داد که چه کس برده است و چه کس برده‌دار.به همان اندازه که اورهان پاموک بخاطر کتابهایش دوست داشته می‌شود، به همان اندازه هم از سوی محافل ملی‌گرا نکوهش می‌گردد. چون اورهان پاموک از انتقاد کردن نمی‌هراسد، دخالت می‌کند، بدیهیات دنیای ترکها را متزلزل می‌سازد، از تابوها سخن می‌گوید: ”در این کشور در گذشته شمار بسیار زیادی غیرمسلمان وجود داشت. امروزه اما این غیرمسلمانها دیگر در این کشور نیستند. نباید در این باره صحبت کنیم؟ قدیمها در این کشور صدهزار ارمنی زندگی می‌کردند. ما باید بگذاریم در ترکیه فرهنگی شکوفا شود تا بتوانیم در باره این موضوع آزادانه حرف بزنیم.“اورهان پاموک بخاطر چنین سخنانی بارها در آستانه زندانی شدن بوده است.اورهان پاموک در درجه نخست نویسنده‌ای است که حرف دل ترکها را می‌زند، که شرح می‌دهد که در ترکیه چه می‌گذرد و در قرون پیش چه گذشته است. در ترکیه، در نقطه تماس میان اروپا و آسیا، محل برخورد شرق و غرب.پاموک می‌گوید: ”۲۰۰ سال اخیر در کشور ما تاریخ مدرنیزاسیونی اجباری و با قدرت دولت از بالا اعمال شده است و نیز تاریخ مقاومتی است که قشر محافظه‌کار جامعه در برابر این مدرنیزاسیون از خود نشان داده است. ما ترکها چنان در این تاریخ متاثرکننده تعمق کرده‌ایم که یک نوع رمان خاص بوجود آمده که بی‌مانند است، یعنی رمان شرقی–غربی. رمان من ”قلعه سفید“ هم از این دسته است. چیزی که جهان امروز آن را برخورد میان شرق و غرب می‌نامد، جهان ترک ۲۰۰ سال است که با آن آشناست، چون ترکیه درست در فاصله میان شرق و غرب واقع است.“اینک اورهان پاموک جایزه نوبل ادبیات را دریافت می‌کند، سال پیش هم جایزه صلح ناشران کتاب در آلمان از آن او شد، و با این همه آرزوی اصلی او چنان که خود گفته این است که: ”با وجود زبان تند و تیزم، دوست دارم اولین نویسنده ترک باشم که بخاطر زبان تندش به زندان نمی‌رود.“چهار اثر از اورهان پاموک به فارسی منتشر شده‌اند: ”قلعه سفید“، ”نام من قرمز“، ”زندگی نو“ و ”برف“ که ترجمه ارسلان فصیحی هستند. انتشارات ققنوس این کتابها را منتشر کرده است.

Sunday, October 08, 2006

 

دانشگاه‌های برتر جهان

ايرنا: در رتبه بندی امسال "‪ ، "Times Higher Education Supplementدانشگاههای آمريكايی و انگليسی حدود نيمی از ۱۰۰دانشگاه برتر جهان را به خود اختصاص داده‌اند.
در اين ارزيابی از ۳هزار و ۷۰۳ استاد دانشگاه در سراسر جهان خواسته شده است ۳۰دانشگاه برتر برای تحقيق در حوزه تخصصی خود را نام ببرند. پاسخهای ۷۳۶ كارفرما دانش آموخته در جهان و نيز نسبت استادان به دانشجويان و قدرت دانشگاه در جذب دانشجويان خارجی و استادان معتبر جهانی نيز در اين ارزيابی لحاظ شده است.
نشريه بين‌المللی تايمز ويژه آموزش عالی در لندن چاپ می‌شود. ۱۳دانشگاه اول در رتبه بندی اين نشريه متعلق به اين دو كشور است و در بين ۱۰۰دانشگاه برتر جهان ۳۳دانشگاه در آمريكا واقع شده است.
انگليس با ۱۵دانشگاه در رتبه دوم و استراليا و هلند با هفت دانشگاه در رتبه بعدی قرار دارند. سوييس ، فرانسه با پنج دانشگاه، هنگ كنگ، ژاپن، كانادا، و آلمان هر كدام با سه دانشگاه در رديفهای بعدی قرار دارند.
چين و هند كه پرجمعيت‌ترين كشورهای جهان هستند در كنار سنگاپور، نيوزيلند و بلژيك دو دانشگاه در فهرست ۱۰۰دانشگاه برتر دارند.
دانمارك، كره جنوبی، مكزيك، ايرلند، اتريش، و روسيه هر كدام يك دانشگاه در اين فهرست دارند.
دانشگاه هاروارد در ماساچوست بهترين دانشگاه شناخته شده و دانشگاههای كمبريج و آكسفورد در مقام دوم و سوم قرار دارند. موسسه ام‌آی‌تی و دانشگاه ييل رتبه چهارم و دانشگاه استنفورد و موسسه فناوری كاليفرنيا رده‌های ششم و هفتم اين جدول را به خود اختصاص داده‌اند.
دانشگاه كاليفرنيا در بركلی ، امپريال كالج لندن، دانشگاه پرينستون در رديفهای هشتم، نهم و دهم هستند.
دانشگاه پكن كه در رديف پانزدهم اين جدول قرار دارد علاوه بر آنكه برترين دانشگاه غيرآمريكايی و غيرانگليسی است، بهترين دانشگاه آسيا نيز شناخته شده است.
دانشگاه ملی استراليا رتبه شانزدهم است و بهترين دانشگاه اروپا "اكول نورمال سوپرير" فرانسه است كه در رديف هجدم قرار گرفته است.
در فهرست ۲۰۰دانشگاه برتر نام كشورهای مالزی، اسپانيا، نروژ، ايتاليا، تايوان، سوئد، فنلاند، تايلند، و اسراييل نيز مشاهده می‌شود.
در اين فهرست نام هيچ يك از كشورهای آفريقايی مشاهده نمی‌شود و مالزی تنها كشور مسلمان اين فهرست است كه دو دانشگاه آن در رديف‌های ۱۸۵و ۱۹۲ قرار گرفته‌اند. در فهرست ۲۰۰دانشگاه برتر، ۵۵ دانشگاه متعلق به آمريكا و ۲۸ دانشگاه متعلق به انگليس است.

Wednesday, October 04, 2006

 
عمران صلاحی شاعر و طنزنويس، درگذشت

آقای صلاحی، به دليل حمله قلبی به بيمارستان منتقل شده بود.
صلاحی در دهم اسفند ۱۳۲۵ در اميريه تهران متولد شد و ساعتی پس از نيمه شب دوازدهم مهرماه به علت ايست قلبی در بيمارستان توس تهران درگذشت.
او سرودن شعر را از پانزده سالگی آغاز کرد و در ۱۳۴۷ احمد شاملو در مجله خوشه نخستين شعر نيمايی او را چاپ کرد.
صلاحی اشعار جدی و طنزآميز خود را در قالبهای کلاسيک، نيمايی، آزاد و سپيد می سرود.
بعضی از اشعار اجتماعی و عاشقانه او در بين نسل پيش و پس از انقلاب طرفدارانی داشت. اشعاری مانند "بچه جواديه"، "آی نسيم سحری يه دل پاره دارم چن می خری؟".
او از جمله شاعرانی بود که در شبهای شعر کانون نويسندگان ايران که بعدها به ده شب معروف شد، شعر خواند و اشعار ساده و دلنشينش با استقبال روبرو شد.
عمران صلاحی در سالهای پس از انقلاب بر فعاليت خود افزود و در تنها شب شعر و داستان کانون نويسندگان ايران در تابستان ۱۳۶۵ شعر خواند.
در ۱۳۶۷ مجله دنيای سخن صفحه "حالا حکايت ماست" را به طنزهای عمران اختصاص داد که انتشار آن تا واپسين شماره دنيای سخن ادامه يافت.
از اوايل دهه هشتاد تا توقيف مجله کارنامه، عمران صلاحی صفحه طنزی در آن مجله داشت.
عمران صلاحی در ۱۳۵۲ به دعوت نادرنادرپور به گروه "ادب امروز" راديو پيوست و پس از آن در راديو استخدام شد.
چند سال پيش صلاحی در پاسخ به اين پرسش که چگونه روحيه شاعرانه و روحيه طنز را با هم تلفيق می کند، به خبرنگار روزنامه آسيا گفته بود: "گاهی اوقات فکر می‌کنم دو آدم متفاوت هستم. گاهی اوقات هم اين دو دوش ‌به ‌دوش هم هستند. اما فکر می‌کنم شعر را برای دل خودم می‌گويم و طنز را برای دل مردم. از طرفی طنز را بايد با اراده نوشت ولی شعر بايد خودش بيايد".
عمران به زبان فارسی و ترکی شعر می سرود و اشعار ترکی او در جمهوری آذربايجان طرفدارانی دارد. اشعار ترکی او عاری از طنز و گاه بسيار تلخ ، اما دلنشين است.
از او کتاب های "قطاری در مه"، "هفدهم"، "گريه در آب"، "ايستگاه بين راه"، "هزار و يک آيينه"، "روياهای مرد نيلوفری"، "شايد باور نکنيد" ( در سوئد )، "يک لب و هزار خنده"، "حالا حکايت ماست"، "آی نسيم سحری"، "ناگاه يک نگاه"، "ملانصيرالدين"، "از گلستان من ببر ورقی"، "باران پنهان"، "رمان موسيقی گل سرخ" و چندين کتاب ديگر به زبان فارسی و کتاب های "هزار و يک آينه" و "آينا کيمين" به ترکی منتشر شده است.
مراسم تشييع پيکر عمران صلاحی ساعت 9 صبح پنجشنبه سيزدهم مهرماه از مقابل خانه هنرمندان انجام خواهد شد.

نام کوچک
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!


Monday, October 02, 2006

 
گارسيا لوركا – شاعر اعدامى از اندلس
آرام بختيارى
او در مصاحبه‌اى گفته بود:“من هيچگاه سياسى نبودم، بلكه انسانى انقلابى، چون هيچ شاعر واقعى غير انقلابى يافت نميشود. در شرايط سخت و ناگوار، شاعر بايد با مردم خنده و گريه كند. در صورت نياز او بايد گلدان خوشبوى خود را به زمين بگذارد و براى نجات بيچارگان وارد باتلاق گنديده جامعه شود“! گارسيا لوركا،شاعر و نمايشنامه‌نويس اسپانيايى،سى و هشت ساله بود كه از طريق فالانژيست‌هاى راستگراى طرفدار ژنرال فرانكو، در آغاز جنگ داخلى اسپانيا ربوده شد و يكروز بعد به قتل رسيد. روزنامه‌هاى فاشيستى آن‌زمان،دليل اعدام او را غير از فعاليت انقلابى واجتماعى، مسئله شخصى او يعنى همجنس‌گرايى‌اش اعلام كردند. لوركا بين سال‌هاى ١٨۹٨ تا ١۹٣۶ ميلادى زندگى نمود. پدرش از زمينداران كلان و مرفه ايالت اندلس در جنوب اسپانيا و مادرش معلم مدرسه بود. به‌قول يارانش، در اندلس هنوز كه هنوز است، آوازخوانان در غم مرگ جانگداز لوركا گريه ميكند. از خصوصيات اين استان تاريخى؛ زيبايى طبيعت و ادبيات فولكلوريك كولى‌هاى آن هستند كه لوركا را از دوران كودكى تحت تأثير قرار دادند. امروزه دشت‌هاى وسيع حاصل‌خيز و برف‌هاى قله سيرانوادا در آنجا، از عوامل جذب جهانگردان باسليقه! هستند. لوركا ميگفت كه از روى بالكن خانه پدرى ميتوانست در دوران كودكى، برف‌هاى قله سيرانوادا را به تماشا بنشيند. او همچنين مينويسد كه به علت طبيعت سرسبز و معطر و پرگل دشت‌ها، اغلب صبح‌ها با سردردى شاعرانه! از خواب بيدار ميشد.اندلس، نقطه تلاقى سه فرهنگ: اروپايى، آفريقايى و آسيايى؛ همجوار درياى مديترانه است. گوته گفته بود كه در اندلس فرهنگ غرب و شرق را نميتوان از هم تشخيص داد. اندلس نه تنها زير تأثير فرهنگ مسيحى و اروپايى بلكه تحت نفوذ فرهنگ شرقى و اسلامى نيز بود. قوم مور الجزايرى در سده‌هاى ميانه، فنيقى‌ها و كارتاژها در دوران باستان قرن‌ها مقيم اندلس بودند. شهرهاى گرانادا و قرطبه و قلعه الحمرا از ديدنی‌هاى زمان حال اندلس هستند. شايد به دليل حضور محسوس فرهنگ شرقى، لوركا هم مانند گوته يكى از دوستداران شعر حافظ شد. شعر لوركا تركيبى است از درام و صنعت شعرى، مدرن و سنتى، اروپايى و شرقى، خشن و لطيف، مهاجم و دوستانه.لوركا خود ميگفت كه تنها موضوع شعرش، درد است؛ دردى كه بر اثر جراحات ناشى از احساسات عدالت‌خواهانه انسانى، موجب شد، اگر چه معمولن موضوع شعر مدرن، تنهايى فرد بود. او در مصاحبه‌اى گفته بود:“من هيچگاه سياسى نبودم، بلكه انسانى انقلابى، چون هيچ شاعر واقعى غير انقلابى يافت نميشود. در شرايط سخت و ناگوار، شاعر بايد با مردم خنده و گريه كند. در صورت نياز او بايد گلدان خوشبوى خود را به زمين بگذارد و براى نجات بيچارگان وارد باتلاق گنديده جامعه شود“!. عشق لوركا به ادبيات كولى‌ها و فرهنگ فولكلوريك اسپانيا باعث شد كه عده‌اى او را شاعر كولى‌ها بنامند. پاپلو نرودا ميگويد كه در شعر لوركا عشق و مرگ، دست در دست به رقصى وحشيانه مى‌پردازند؛ گاهى لخت و عريان و گاهى ماسك به چهره و پوشيده، شعرش نه تنها حامل الهام بلكه شامل خرد نيز هست. لوركا از طريق مادرش در نوجوانى با شعر مدرن فرانسه از جمله آثار: بودلر، مالرمه، و والرى آشنا گرديد. او با نقاشان و هنرمندان نوگراى آن‌زمان اسپانيا يعنى پيكاسو و دالى نيز رفت و آمد داشت. شايد به اين علت عده‌اى آثار او را تصويرى حقيقى از واقعيت‌هاى اجتماعى ميدانند.لوركا ميگفت كه تئاتر نيز شعرى است كه انسانى شده، تئاتر محلى است براى به خنده انداختن يا گريه آوردن تماشاچى. او با كمك تاتر،آينه‌اى در مقابل جامعه و نظام آن‌دوره اسپانيا قرار داد تا آن‌ها خود را در آن دوباره بيابند. او از تئاتر به‌عنوان مدرسه‌اى براى آموزش مردم و تربيت انسان‌ها استفاده نمود و تئاتر را تبديل به تريبونى براى پيشرفت و آگاهى اجتماعى كرد. لوركا ميگفت كه خلقى كه به تئاتر خود كمك نكند و يا از آن حمايت ننمايد، اگر نمرده باشد، حتمن در حال نقاهت است. منتقدين، آثار او را تحت تأثير استتيك و زيبايى‌شناسى كارهاى ويكتور هوگو ميدانند، عده‌اى هم نمايشنامه‌هاى او را جامعه‌شناسانه و يا فولكلوريك به‌حساب مى‌آورند.يكى از نمايشنامه‌هاى گارسيا لوركا، جشن عروسى خونين، نام دارد؛ عنوانى كه پيشگويى غيب‌گويانه از ربودن و اعدام شاعران و نويسندگان مخالف در كشورهاى شبه‌فاشيستى ديگر شد. او در كشورى زيست كه فرهنگش آن‌زمان، فرهنگ مرگ نام گرفت. او درجامعه‌اى قربانى شد كه نمايشگاه نقاشى پيكاسو را بنيادگرايان مذهبى به هم ميزدند. حتا افشاى قتل ناجوانمردانه او نيز به دليل سرشناس بودنش، سبب كشف قتل هزاران مبارز گمنام ديگر درآن سال‌ها شد. مونتاژ شعرى از او پيرامون گروه‌هاى فشار نيمه‌دولتى و فالانژ و نيروهاى امنيتى زمانش به‌صورت زير است:
مغزهاى سربى
روح‌هاى لاكى
با اسب‌هاى سياه
و نعل هاى تيره
.به اين سب
بخود اشكى نمى‌ريزند!

Wednesday, September 27, 2006

 

عشق از نگاه مردم


عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفای بی ناموسی زدی؟!(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت کنه)
عشق از ديد يک رياضيدان: عشق يعنی دوست داشتن بدون فرمول!(جمله عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحنی دوستت دارم)
عشق از ديد رحيم گوشکوب بقال سر کوچه:والا زمان ما عشق مشق نبود. ننمون رفت اين فاطی اتوماتيک رو واسمون گرفت!(جمله عاشقانه : هوی فاطی شام چی داريم ؟)
عشق از ديد تقی ايدزي (در زندان): اوچيكتيم عشقي!(جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم)
عشق از ديد ننه بزرگم:نزن ننه اين حرفارو! راستي اين دختر بتول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه!(جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ...)
عشق از ديد دوست دخترم: عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينه جراحي دماغمو نميدي؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو... ناديا و دوستشم ميان... دوست ناديا واسش يه ماتيز گرفته! تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري؟!(جمله عاشقانه: عزيزم گوشي سوني ميخوام... راستي دوستت هم دارم!)
عشق از ديد غلام شوفر: رادياتور عشق من از برايت جوش آمده! باور نداري بر آمپرم بنگر!(جمله عاشقانه: عزيزم دوست دارم! بووووو بوووووو بوووووغ)
عشق از ديد دختراي ترشيده: خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم؟!(جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم ۱۰۰۰ تومن نذرت كه بياد خواستگاريم)
عشق از ديد ارازل و اوباش (جوات): عشق مشق سرش گرده! خونه خالي نداري؟(جمله عاشانه : بوووق... آبجي، صحبت زیاد شد... )
عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست‌؟(جمله عاشقانه: برو دختر حاج آقارو بگير)
عشق از نگاه ننم: وا مگه تو امسال كنكور نداري؟! عشق باشه واسه بعد!(جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت)

Monday, September 25, 2006

 
آواز تبعیدی
منصور کوشان
می‌خواهم برای فردا خاطره‌ای داشته باشم
چیزی مثل مهربانی‌های مادربزرگ
درست کردن یک بادبادک با کاغذ مشق‌های خط خورده
فرار از مدرسه برای تماشای معرکه‌گیر محله
ترسیدن از سایه‌ی پدربزرگ
جایزه گرفتن برای هر نمره‌ی خوب
و صبح بی‌هیچ کابوسی بیدار شدن
می‌خواهم به‌تماشای فواره‌ی سنگی‌ی حوض کاشی بایستم
سکه‌ام را به کولی‌ی سر راه بدهم
بدانم که بختم سیاه نیست
به‌زندان نمی‌روم
شکنجه نمی‌شوم
و تبعید آخرین منزل‌گاهم نخواهد بود
می‌خواهم با تمام پس‌اندازم هدیه‌ای برای دوست داشتن بخرم
تمام بانک‌ها گل‌فروشی شوند
بلیط سینما را از جیب برادرم بدزدم
کارت پستال دختر و پسری در یک غروب غم‌انگیز
تنها منظره‌ی اتاقم باشد
خواهرم انشای "علم بهتر ست یا ثروت" را
از روی دفتر خاطرات رونویسی کند
و من برای بیرون رفتن ناگزیر به‌تماشای در آینه نباشم
می‌خواهم آخرین ساعت‌های بیرون از خانه را با دوستانم بچرخم
مستی‌ی در می‌خانه‌ام از کوچه‌باغ‌های بی‌انتها بگذرد
آزاد از "تو باید"‌ها سر بر شانه‌ی همراهم گریه کنم
کسی با صدای بلند شعر شاعر وطنم را بخواند
و همسایه‌ها از کنارم بدون لبخند تظاهر بگذرند
می‌خواهم جغرافیا بی‌مرز باشد
تاریخ همان‌گونه نوشته ‌شود که معلم فلسفه می‌گفت
"انسان برای طبیعت بود نه طبیعت برای انسان"
پوست و نژاد از ارزش حقوق نمی‌کاست
و من می‌توانستم بی‌‌شایبه‌ دوست همه باشم
می‌خواهم باز هم خاطره داشته باشم
فقط یک زمین باشد
و خاک همه‌جا بوی اقاقیا و یاس بنفش خانه‌‌ را بدهد
فقط یک آسمان باشد
و ستاره‌ی همه‌جا نقش و نگار کودکی‌‌ شود
فقط یک خورشید باشد
و آفتاب همه‌جا با نشانه‌ای از آمدن پدر بگذرد
فقط یک ماه باشد
و مهتاب همه‌جا با آواز لالایی‌ی مادر بچرخد
فقط یک خدا باشد
و عدالت همه‌جا قانون عرضه و تقاضای قاضی را بشکند
می‌خواهم برای فردا خاطره داشته باشم
چیزی مثل همه‌ مانند هم بودن
دست در دست هم داشتن
اما این‌جا هیچ‌کس با هیچ‌کس نیست
هیج‌کس تو نیست
و هیچ خاطره‌ای در تبعید رویا نمی‌شود.

Friday, September 22, 2006

 
من خداي خويشتنم

من خداي خويشتنم
بي رسول و بي امام
بي کتاب ...
منم ابليس
خدا منم
نگاهم کنيد خوب
در درونم کسي جز من نيست .
داریوش

Thursday, July 20, 2006

 
هشتاد سالگی سيمين بهبهانی
"سيمين بهبهانی"، شاعر معاصر در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا ، به مناسبت سالروز تولدش گفت: من در ٢٨ تيرماه سال ١٣٠٦ در محله همت آباد تهران در خانواده‌ای فرهنگی متولد شدم ؛ پدرم، "عباس خليلی"، روزنامه‌نگار و نويسنده و مادرم، "فخری ارغون" بود كه او نيز دستی بر آتش داشت ؛ من نيز چون در چنين خانواده‌ای متولد شدم ، بسيار عجيب بود اگر شاعر نمی‌شدم.
وی در ادامه تصريح كرد:‏ از همان كودكی به شعر و ادبيات علاقمند بودم ، اما اولين شعرم را در ١٢ سالگی سرودم و زمانی كه ١٤ ساله بودم اين شعر ، در روزنامه "نوبهار" كه زير نظر "ملك الشعراء بهار" بود ، منتشر شد كه انتشار آن خود مهر تاييدی بر شعر من بود.
شاعر مجموعه "خطی از سرعت و آتش" در ادامه ياد آور شد:‏ تحصيلاتم را تا دوره دبيرستان ادامه دادم و مدتی نگذشت كه سر از مدرسه مامايی درآوردم ؛ اما از آنجا بنا به دلائلی اخراج شدم و تحصيلاتم را پس از ازدواج در دانشكده حقوق ادامه دادم و سال ١٣٤١ در رشته حقوق قضايی مدرك گرفتم.
وی افزود: دو بار ازدواج كردم كه حاصل آن ٣ فرزند؛ دو پسر و يك دختر است كه هر يك در رشته تحصيلی و كاری خود موفق هستند .
بهبهانی با اشاره به انتشار اولين مجموعه شعرش به نام "سه تار شكسته" در سال ١٣٣٠ ، گفت: اين مجموعه آميزه‌ای از شعر و نثر بود، پس از آن، سال ١٣٣٤ "جای پا" را كه بيشتر دو بيتی پيوسته نيمايی بود ، منتشر كردم ؛ سومين مجموعه شعرم نيز " چلچراغ" نام داشت كه آميزه‌ای از غزل و دو بيتی بود و سال ١٣٣٦ منتشر شد.
بهبهانی در ادامه افزود: پس از آن ، سال ١٣٤١ مجموعه "پس از آن مرمر"، "رستاخير" را سال ١٣٥٢ ،"خطی در سرعت و آتش " را سال ، ١٣٦٠ ،"دشت ارژن" را سال ١٣٦٢ ،"جای پای تا آزادی" را سال ١٣٦٨، گزيده شعر را سال ١٣٦٨ ،"يك دريچه آزادی" را سال ١٣٧٤ ، "يكی مثلا اين بود" را سال ١٣٧٩ و مجموعه آثار را سال ١٣٨٢ منتشر كردم.
بهبهانی با اشاره به آثار منثور خود گفت‌: در قالب نثر نيز آثاری چون " آن مرد ،مرد همراهم" را سال ١٣٧٠،" با قلب خود چه خريده ام" را سال ١٣٧٥ ،" كليد و خنجر " را سال ١٣٧٨ و " ياد بعضی نفرات " را سال ١٣٧٨ منتشر كردم و در حال حاضر نيز آثاری در درست انتشار دارم.
بهبهانی افزود: از سال ١٣٣٠ ، رسما به عنوان شاعر از من نام برده می‌شد و در ابتدا دوره شاعريم تحت تاثير شاعرانی چون "نيما" و "پروين اعتصامي" بودم.
وی يادآور شد: من در وزن و درونمايه و شگردهای ساختاری غزل ، تغيير ايجاد كردم و قالبی در غزل به وجود آوردم كه پذيرای همه مسائل اعم از عشق ، داستان و مطالب اجتماعی، فولكلور ، گفت و گو و منولوگ است ؛ همچنين من در ٧٦ وزن شعر سرودم كه بعضی از اين اوزان از ياد رفته بودند و بعضی از اين اوزان را هم خود كشف كردم.
شاعر مجموعه "سه تار شكسته" با اشاره به اين نكته كه شعر من متاثر از مسائل اجتماعی و دنيای اطرافم است ، خاطرنشان كرد:اگر شاعری بخواهد مسائل اجتماعی ، فرهنگی و سياسی را به زور وارد شعرش كند ، اثری ساختگی بيش نخواهد بود و درحد شعار خواهد ماند.
وی در ادامه نسبت به وقايع اخير جهان گفت: آرزو می كنم هر چه زودتر ميان اسرائيل و لبنان صلح برقرار شود و در جهان شاهد هيچ جنگی نباشيم. اگر همه حسن نيت داشته باشند و حق همديگر و مذاهب را محترم بشمارند ،هيچ جنگی در جهان به وجود نمی‌‏آيد. وظيفه روشنفكر ايرانی، صلح‌‏خواهی و تبليغ آن در جهان است.
بهبهانی كه به تازگی برای سومين‌‏بار به آكادمی نوبل به عنوان كانديدای ادبيات در سال ٢٠٠٥ معرفی شده است در اين خصوص گفت‌‏: در اينجا لازم می دانم كه برای شما يك داستان تعريف كنم؛ وقتی كه جوان بودم و می خواستم به دانشگاه راه پيدا كنم در كنكور هر دانشكده‌‏ای قبول می‌شدم، ولی پی‌ آن را نمی‌گرفتم، در اين هنگام همسرم به من گفت‌‏: تو ليسانسيه نخواهی شد، بلكه تو دكترای كنكور دادن را خواهی گرفت. حالا هم منتظرم دكترای نوبل بگيرم!:
گفتگوی شهر عاصمی با سيمين بهبهانی

Tuesday, July 18, 2006

 
نامه‌ای از عمه صغرا
عبدالقادر بلوچ

نور چشم عزيزم نامه‌ات رسيد. قبلأ که رژيم نامه‌ها را کنترل می‌کرد از ترس ضد انقلاب بيرون بود. حالا که برای برقراری رابطه با جمهوری اسلامی بين شما خارجه نشينها رقابت افتاده اين ما هستيم که از شما می‌ترسيم نه آخوندها. از شجريان پرسيده‌ای، به نظر می‌رسد رژيم قصد دارد برای رونق بازار «مختاباد»‌ها او را حين مسافرت به جايی در فرودگاهی «مفقودالصدا» بکند. آن يک تيکه مثلث برمودايی که در فرودگاه مهرآباد جا مانده بود کمک زيادی به حفظ و ادامه نهضت «مفقودشدن» خواهد کرد.
ننه جان تو چرا چشم ديدن دکتر يزدی را نداری؟ خودش طفلک اينجا چسبيده به «نهضت آزادی» دخترش رفته آمريکا تا از خود «آزادی» بهره‌مند شود. کجای اين کار جرم است؟ پسر مشهدی رجب هم آمده کانادا. کسی می‌تواند يقه «مشهدی» را بگيرد که چرا مانده ايران؟ حالا اگر رجب خرچران است، تقصير ابراهيم چيست که از توی شکم مادرش سياستمدار بوده؟
ديروز برای استقبال رفته بوديم فرودگاه. شهردار سابق منطقه ۷۳ تهران ضمن دزدی کردن و رشوه گرفتن با داشتن دو همسر، خاک تو سری هم کرده، تبعيدش کرده‌اند زاهدان. برای اين استان هرچه از مرکز برسد غنيمت است!
راستی چند روز پيش خبری شنيدم که نزديک بود از ترس جوانمرگ بشوم. راديو گفت که يک اتريشی که با کارد يک ايرانی را کشته به يک سال زندان محکوم شده. اول فکر کردم دور از جان تو را کشته‌اند. ولی از اطلاعات سپاه گفتند که تو کانادا هستی. ننه می‌گم آنجا که مجازات قتل يکسال زندانه، چرا نمی‌روی اين سلمان رشدی را بکشی تا بلکه آخر عمری پول و پله‌ای گيرمان بيايد و برويم حجی يا زيارت عتبات عاليه‌ای؟


Monday, July 10, 2006

 
چرا داستان كوتاه؟ چرا رمان نه؟
در اين سال‌ها به نظر مي‌رسد كه ديگر مانند گذشته، رمان‌هاي چندجلدي و حجيم در ايران خلق نمي‌شوند؛ نه رماني چندجلدي مانند «كليدر» محمود دولت‌آبادي، نه رماني حجيم در حد «همسايه»‌هاي احمد محمود. عده‌اي از داستان‌نويسان علت اين موضوع را وابسته به شرايط اجتماعي و عده‌اي ديگر خلق نشدن رمان را به مشكلات نشر و توزيع كتاب و از همه مهم‌تر، نداشتن مخاطب وابسته مي‌دانند. جمعي از آن‌ها معتقدند كه سانسور و زمان‌بر بودن نوشتن يك رمان، در خلق نشدن رمان چندجلدي مؤثر است و تعدادي ديگر هم نداشتن نويسنده حرفه‌يي را در اين امر دخيل مي‌دانند و البته سرعت و شتاب ‌زندگي امروز را نيز تأثيرگذار ذكر مي‌كنند.
خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين‌باره با تعدادي از داستان‌نويسان و منتقدان به گفت‌وگو نشست.
در ايران رمان نداريم؛ چه رسد به حجيم آن
محمد بهارلو در اين‌باره معتقد است: فضاي جامعه‌ي ما، امكان نوشتن رمان را از نويسنده گرفته است و ما فقط داستان كوتاه مي‌توانيم بنويسيم.
وي تصريح كرد: نوشتن رمان، امنيت، سلامت و آرامش فكري مي‌خواهد كه مدت‌ها روي آن كار كني و وقت بگذاري؛ بايد ذره‌ذره آن‌را بنويسي و به قول جلال آل احمد با هر سطرش يك موي خود را سفيد كني تا چيزي مطلوب از آب درآيد؛ دست‌كم از نظر خودت. بنابراين آن‌چه در ايران زير عنوان رمان منتشر مي‌شود، بي‌رودربايستي، رمان نيست، ‌تعدادي داستان كوتاه است كه به يكديگر جوش خورده يا منگنه شده‌اند، و در برخي، نويسنده حتا آب بسته است تا متنش حجيم‌تر توي چشم بزند.
نگارنده «بانوي ليل» گفت: آفرينش هنري از جمله رمان، مستلزم آزادي كامل است و نويسنده مي‌بايست با جمعيت خاطر - چنان‌كه خودش مي‌خواهد، نه آن‌گونه كه ديگران از او مي‌خواهند - اثرش را بپردازد.
آماده نبودن شرايط براي خلق رمان
اما محمدرحيم اخوت معتقد است كه اگر رمان بلند در ايران خلق نمي‌شود، شرايط جامعه‌ي ما براي خلق آن آماده نيست. وقتي جامعه ما در وضعيت مدرن مستقر نشده است، بنابراين شرايط براي خلق اثر بلند آماده نيست.
وي گفت: براي خلق يك رمان بلند - با هر كيفيتي - لازم است جامعه به حدي از تمدن رسيده باشد؛ وقتي اين‌گونه نيست، رمان در آن خلق نمي‌شود؛ چراكه رمان فرآورده وضعيت مدرن است. وقتي شرايط براي خلق رمان آماده نباشد، طبيعي است نويسنده، رمان نتواند خلق كند.
دستمايه‌هاي فراوان براي خلق رمان
سيامك گلشيري نيز در اين‌باره اظهار كرد: در شرايط امروز دستمايه‌هاي زيادي براي خلق رمان داريم. ما در شرايطي هستيم كه رمان‌هاي بسياري مي‌توانيم خلق كنيم؛ دستمايه‌اش هم همين آدم‌هايي مي‌توانند باشند كه ميان سنت و مدرنيته گير كرده‌اند.
وي لازمه نوشتن رمان را داشتن ذهن آسوده نويسنده دانست و ادامه داد: براي نوشتن داستان كوتاه سه يا چهار ساعت در روز مي‌توان وقت گذاشت؛ اما درباره رمان اتفاق ديگري در درون نويسنده مي‌افتد؛ البته نه اين‌كه ارزش داستان كوتاه كم‌تر از رمان باشد، بلكه در رمان، زمان نوشتن ارزش زيادي دارد.
اين داستان‌نويس متذكر شد: هنگام نوشتن دوره‌اي است كه نويسنده بايد در آرامش كامل به شخصيت‌هايش فكر كند و به گره‌هايي كه مطمئنا در داستانش به‌وجود مي‌آيد.
ايراني‌ها و ناتواني در خلق رمان
قاسم كشكولي هم يكي از دلايل خلق نشدن رمان حجيم را فرصت نداشتن انسان معاصر براي طولاني‌خواني ذكر كرد و گفت: نويسنده به‌ازاي شناختي كه از انسان معاصر دارد، كالاي مورد نياز خواننده را كه داستان كوتاه است، توليد مي‌كند؛ نه رمان.
وي ادامه داد: نويسنده با توجه به نياز خواننده اثر توليد مي‌كند؛ براي شخصي كه قدش 150 سانتي‌متر است، كت و شلوار آدمي با قد 180 سانتي‌متر را نمي‌توان توليد كرد؛ با توجه به موقعيت امروز، انسان معاصر فرصت طولاني‌خواني را نخواهد داشت.
كشكولي گفت: شايد ما ايراني‌ها توانايي خلق رمان نداريم، كه اين موضوع احتمالا به صبغه تاريخي ما بازمي‌گردد. «هزار و يك شب» را كه نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم آن‌ داستان‌ها را در زمره داستان كوتاه مي‌توان گنجاند.
شتاب زندگي و عامل دروني نويسنده
سعيد عباسپور اما شتاب زندگي را دليل خلق نشدن رمان بلند ذكر كرد و افزود: امروز بنا به شرايط زمانه، ميل به داستان كوتاه بيش‌تر شده است. شتاب زندگي زماني براي خواندن داستان بلند نمي‌گذارد و همچنين جنبه دروني نويسنده نيز عامل ديگري براي خلق نشدن رمان حجيم است كه البته اين فرآيند چندان انتخابي نيست.
وي ارادي نوشتن نويسنده را براي خلق داستان بلند، تلاشي بي‌ثمر دانست و افزود: امروز كساني كه رمان‌هاي چندجلدي مي‌نويسند، به‌نوعي انگار در زمان خود زندگي نمي‌كنند. آن اتفاقي كه در ابيات و هنر مي‌افتد، در هر عصري، چيزي جز ضرورت محتوم آن عصر نيست. اگر رشد طبيعي‌اش را طي كند، آنتي‌تزهايش از درونش بيرون مي‌آيند.
رمان بلند نوشتن و سعه‌ي صدر نويسنده
شهلا پروين‌روح نيز همانند عباسپور شتاب زندگي امروز را يكي از عوامل خلق نشدن رمان حجيم دانست و توضيح داد: عجله‌ي انسان معاصر خلق رمان را كم‌تر كرده است. نويسنده هنگام رمان نوشتن، بايد به سعه صدري برسد تا بتواند رمان خلق كند.
وي گفت: امروز مخاطبان جوان، كتاب‌هاي حجيم را بهتر مي‌خرند، ولي در كساني كه سني از آن‌ها گذشته، ديگر كشش خواندن رمان‌هاي قطور وجود ندارد؛ چراكه آن‌ها فكر مي‌كنند زمان طولاني براي فكر كردن ندارند.
پروين‌روح در ادامه متذكر شد: زندگي امروز چون حالت عجولانه‌اي براي نويسنده ايجاد مي‌كند، او مي‌خواهد سريع بنويسد و به نتيجه برسد و به اين دليل است كه شايد رمان‌هايي كه اخيرا نوشته مي‌شوند، چندان خوب از آب درنمي‌آيند.
اين داستان‌نويس درباره تاثير رسانه‌هاي جمعي در خلق نشدن رمان گفت: نسل ما اگر در گذشته رمان بلند مي‌خواند، به اين دليل بود كه دنيا را مي‌خواست كشف كند، ولي جوان امروز با وسايل ديگر، هر آن‌چه مي‌خواهد از دنيا بداند، كشف مي‌كند.
خواننده‌ي امروز و نداشتن فراغت خواننده‌ي قرن نوزدهمي
محمد قاسم‌زاده گفت: رمان‌هاي چندجلدي نه تنها در ايران، بلكه در دنيا نيز ديگر نوشته نمي‌شوند. امروز در دنيا ديگر رمان بلند خلق نمي‌شود و كم‌تر نيز خوانده مي‌شود كه اين حالت به دليل مشغله مردم است. وقتي نويسنده‌اي رمان مي‌نويسد در فضايي زندگي مي‌كند كه خواننده‌اش هم در آن فضا زندگي مي‌كند.
وي با بيان اين مطلب كه به دليل اين‌كه فراغت و آسودگي خواننده قرن نوزدهمي ديگر وجود ندارد، رمان چندجلدي هم ديگر خلق نمي‌شود، افزود: رمان‌هاي چندجلدي امروز ديگر جاي خود را به رمان‌هاي دوره‌يي كه رمان‌هايي مستقل هستند، داده‌اند.
نداشتن نويسنده‌ي حرفه‌يي و خلق نشدن رمان
منصوره شريف‌زاده اما كم بودن نويسنده‌ي حرفه‌يي را از دلايل خلق نشدن رمان بلند دانست و افزود: اين‌كه رمان‌هاي قطور و چندجلدي در اين سال‌ها خلق نمي‌شوند، به اين دليل است كه مشغله نويسنده زياد شده و نويسنده حرفه‌يي نيز بسيار كم داريم.
وي علاوه بر مشغله نويسندگان در خلق نكردن رمان‌هاي چندجلدي و قطور، حمايت دولت را نيز در اين امر موثر دانست و گفت: مسوولان بايد به گونه‌اي از موضوع كتابخواني حمايت كنند و شيوه‌هايي را به كار ببرند كه مردم به كتاب خواندن روآورند و كتاب در سبد خانواده جايي داشته باشد.
شريف‌زاده همچنين قيمت كتاب را نيز در خلق نشدن رمان موثر دانست و افزود: كساني كه واقعا به دنبال كتاب خواندن هستند، گاهي قيمت بالاي آن در نخواندنشان تاثير مي‌گذارد، چرا كه رماني كه چندجلدي و يا قطور باشد، به مراتب گران‌تر از داستان كوتاه است كه حجم كمي دارد؛ بنابراين اين امر باعث مي‌شود خوانندگان كمي از اين كتاب‌ها استقبال كنند و وقتي استقبال نباشد، طبيعي است نويسنده هم درصدد خلق رمان نباشد.
خواننده و نويسنده‌ي رمان بلند نداريم
اهيد توسلي عقيده دارد كه نويسنده و خواننده هر دو بر هم اثرگذارند؛ بي حضور خواننده، نويسنده موجوديتي نخواهد داشت؛ همان‌طور كه بي حضور نويسنده، خواننده.
توسلي يكي از دلايل خلق نشدن رمان‌هاي بلند و چندجلدي را ورود جديد رمان و آشنايي با آن در 100سال اخير دانست و گفت: ما رمان را با محمدعلي جمالزاده و «يكي بود، يكي نبود» شروع كرده‌ايم و تجربه‌ي كمي رمان‌نويسي و رمان‌خواني‌مان بالا نيست.
وي با بعيد دانستن اين موضوع كه كميت ادبيات داستاني جدي‌خوان در جامعه ما بالا باشد، توضيح داد: مردم ما به دليل ابتلا به نوعي انفعال، بي‌تفاوتي، بي‌خيالي و آسان‌زي بودن، آسان‌خواندن را بر تفكر و انديشه در انتخاب خواندني‌عميق، ترجيح مي‌دهند و از همين‌روست كه داستان‌هاي كوتاه يا رمان‌هاي عامه‌پسند در غيبت حضور داستان‌ها و رمان‌هاي تخصصي و حرفه‌يي بلند و چندجلدي جاي خوبي براي خود باز كرده‌اند.
تمام شدن عصر داستان‌هاي چندجلدي
مهكامه رحيم‌زاده نيز معتقد است: نويسنده‌ي امروز ترجيح مي‌دهد چيزي بنويسد كه زودتر به‌ نتيجه برسد و اگر امروز رمان بلند خلق نمي‌شود، علت اصلي‌اش كمبود وقت، هم براي خواننده و هم براي نويسنده است.
وي گفت: درگيري‌هاي زندگي آن‌قدر زياد است كه امروز كسي كه بازنشسته مي‌شود، به‌جاي اين‌كه با فراغت در خانه بنشيند و وقتش را صرف خواندن كتاب كند، ترجيح مي‌دهد شغل ديگري پيدا كند.
اين داستان‌نويس گفت: امروز عصر داستان‌هاي چندجلدي تمام شده، پس طبيعي است كه نويسنده هم آن‌چه را كه نياز مخاطب است، خلق كند. او مي‌خواهد اثري خلق كند كه مخاطب آن را بخواند، نه اثري كه خوانده نشود و سال‌ها در محاق بماند.
صرفه‌ي بيش‌تر داستان كوتاه از رمان بلند
فرزانه كرم‌پور هم مانند ديگران به نداشتن‌ داستان‌نويس حرفه‌يي اشاره كرد و اين عامل را يكي از دلايل خلق نشدن رمان حجيم دانست. او توضيح داد: ما داستان‌نويس حرفه‌يي به معنايي كه از حرفه‌اش نان درآورد، نداريم. در ايران كسي از طريق داستان‌نويسي پول به‌دست نمي‌آورد و از اين طريق، معاش نمي‌گذراند. نويسنده وقتي‌ مي‌بيند داستان كوتاه صرف بيش‌تري دارد و او با چند ساعت يا چند روز نشستن و وقت گذاشتن، يك داستان كوتاه را به سرانجام مي‌رساند، ترجيح مي‌دهد كه داستان كوتاه بنويسد؛ تا رمان بلند كه وقت بيش‌تري از او مي‌گيرد.
وي يكي از دلايل استقبال نكردن مخاطبان را از رمان بلند را وجود رسانه‌هاي جذاب ديگر دانست و افزود: وجود رسانه‌هاي جذابي چون اينترنت، ماهواره، تلويزيون و...، بسياري از مخاطبان كتاب را به خود جذب كرده است؛ چراكه مخاطبان با اين رسانه‌ها راحت‌تر ارتباط برقرار مي‌كنند و در مدت كمي به آن‌چه مي‌خواهند، دست مي‌يابند.
نويسنده‌ي امروز و نيافتن موضوع خوبي براي نوشتن رمان بلند
امين فقيري نيز گفت: اگر نويسنده امروز ديگر رمان بلند و چندجلدي نمي‌نويسد، دليلش اين است كه موضوع خوبي براي نوشتن پيدا نمي‌كند.
وي گفت: وقتي نويسنده‌اي رماني بلند مي‌نويسد، فكر مي‌كند تا يكي دو سال حرف‌هايش را زده و حرف‌ تازه‌اي ندارد، پس به نوشتن داستان‌ كوتاه رو مي‌آورد تا در اين فرصت، موضوع خوبي براي رمان بلند بيابد.
فقيري همچنين يادآور شد: نوشتن رمان چندجلدي دست نويسنده نيست كه اراده كند و بنشيند و اثري بلند خلق كند يا اراده كند كه بنشيند و داستان كوتاه بنويسد، بلكه اين سير داستان است كه مشخص مي‌كند اثري كوتاه يا بلند باشد.
زندگي ديجيتالي و كوتاه‌تر شدن داستان
مهري بهفر شتاب زندگي امروز را دليل كوتاه‌تر شد داستان امروز دانست و تصريح كرد: رمان‌نويسي نه تنها در ايران، بلكه در جهان هم به سمت مختصر و خلاصه شدن حركت كرده است.
وي با بيان اين مطلب كه در دنيا هم رمان‌هاي چندجلدي كم‌تر خلق مي‌شوند، گفت: البته منظورم اين نيست كه رمان بلند اصلا خلق نمي‌شود، ولي در مجموع داستان در دنياي امروز به سمت كوتاه‌تر شدن حركت كرده؛ شايد بخشي به خاطر زندگي ديجيتالي يا حركت از زندگي مدرن به پست‌مدرن باشد.
بهفر تاثير مميزي را در خلق نشدن رمان‌هاي چندجلدي چندان دخيل ندانست و افزود: بايد ديد اصلا اين موضوع چقدر دخالت دارد و تا چه حد مقبول است كه هنرمند به چيزهاي بيروني نگاه كند و آيا قوانين هنري اين حق را به او مي‌دهد كه به چيزهايي بيروني مثل سانسور بينديشد.
گسترش رسانه‌ها و استقبال نكردن از رمان
محمدرضا گودرزي در اين‌باره به بحث رسانه‌هاي نرم‌افزاري و سينما اشاره كرد و اين موضوع را از ساير علت‌هاي خلق نشدن رمان بلند مهم‌تر دانست.
به گزارش ايسنا وي همچنين متذكر شد: نويسنده‌ي امروز به دليل درگيري‌هاي زندگي اجتماعي و سياسي، ديگر آن فراغت خاطر و فرصت كافي را براي خلق يك رمان بلند ندارد.
گودرزي افزود: نويسنده امروز از اوضاع سياسي و اجتماعي و درگيري‌هاي زندگي روزمره، متاثر است. خواننده نيز با همين اوضاع درگير است. اگر نويسنده‌اي رماني چندهزار صفحه‌يي خلق كند، خواننده حوصله و فرصت خواندن آن را نخواهد داشت و بيش‌تر ترجيح مي‌دهد به جاي اين‌كه وقتش را صرف خواندن رماني بلند كند، به مشغوليت‌هاي زندگي روزمره‌اش برسد.
دكان رمان امروز مشتري ندارد
به اعتقاد محمد كلباسي، نوشتن مثل همه‌ي امور ديگر قراردادي دوطرفه است؛ دكاني است كه بايد مشتري داشته باشد، ولي دكان امروز نه تنها مشتري ندارد، بلكه دارند تخته‌اش هم مي‌كنند.
وي همچنين گفت: امروز با وجود رسانه‌هاي جديدي چون اينترنت و ماهواره و همچنين كتاب‌هاي ترجمه راحت‌البلع و راحت‌الحصول، خواننده ديگر به خواندن رمان‌هاي بلند تمايلي ندارد.
او ادامه داد: مشكل اساسي اين است كه در خانه نويسنده امروز ما را كسي نمي‌زند، و الا چرا نويسندگان ما ديگر رمان نمي‌نويسند؟ نويسنده‌ي ما از لحاظ اطلاعات و تكنيك‌هاي نويسندگي و بلد بودن زبان فارسي چيزي كم ندارد، ولي به دليل خواننده نداشتن، ديگر دست و دلش به خلق رمان نمي‌رود.
خوانندگان و حسرت رمان بلند خواندن
شيوا ارسطويي معتقد است كه رمان اتفاقا كماكان خواننده دارد و هنوز هم هستند مخاطباني كه حسرت اين را دارند، رماني بلند دست بگيرند و از آن لذت ببرند.
وي درباره علت خلق نشدن رمان‌هاي چندجلدي در ايران گفت: براي اين پرسش ‌كه چرا امروز ديگر رمان‌هاي چندجلدي خلق نمي‌شوند، جواب‌هاي كلي و كليشه‌يي زيادي وجود دارد، مثل سرعت زندگي امروز، شرايط اجتماعي و فرصت نداشتن مخاطبان و...، اما اگر نويسنده‌اي في‌نفسه خالق رمان باشد، دوست دارد روزي رمان بزرگش را بنويسد؛ رماني كه خود را به هيچ بايد و نبايدي محدود نكند.
اين داستان‌نويس افزود: امروز چيزي تعيين نمي‌كند كه چند صفحه بنويسي؛ وقتي فرم و تكنيك را بلد باشي، اثرت را مي‌تواني خلق كني، چه كوتاه باشد، چه بلند. اين موضوع اصلا قانع‌كننده نيست كه انگيزه خلق رمان وجود داشته باشد، ولي با توجه به زندگي امروز سعي كني كوتاه بنويسي و اگر بيش‌تر شد، خود را محدود كني.
مميزي و خلق نشدن رمان حجيم
اما علي‌اشرف درويشيان مميزي را عامل مهمي دانست كه باعث شده نويسندگان جوان به‌سمت رمان نروند و دست و دلشان براي خلق كار تازه بلرزد.
وي تصريح كرد: نوشتن رماني كه در حدود 500 صفحه داشته باشد، حداقل پنج يا شش سال وقت مي‌خواهد. در اين مدت نويسنده چگونه گذران خواهد كرد؟ اگر كتابش مورد قبول ناشر قرار گيرد، اگر پس از حروف‌چيني و معطل ماندن براي مجوز، پس از چند ماه يا حتا چند سال ايرادي به آن گرفته نشود و كتاب چاپ و منتشر شود و مورد توجه خوانندگان قرار گيرد، آن وقت نويسنده يك دورخيز ديگر براي رمان بعدي‌اش مي‌تواند داشته باشد و كم و بيش به كارش ادامه دهد.
رويكرد به شعر، بيش‌تر از رمان
فريده لاشايي اين دوره را زمانه‌ي پرگويي نمي‌داند و مهم‌ترين عاملي را كه در خلق نشدن رمان‌هاي حجيم و چندجلدي تاثير دارد، مساله‌ي زمان و كمبود آن براي انسان امروز عنوان مي‌كند.
او با بيان اين مطلب كه رمان، خود حجمش را تحت شرايطي خاص تعيين مي‌كند، افزود: شرايط خاص امروز ما سرعت و زمان است. ضمن اين‌كه شعر به علت كوتاه تر بودن مورد استقبال بيش‌تري از جانب مخاطبان قرار مي‌گيرد.
نداشتن نقد جدي و به دنبال آن ادبيات جدي
خسرو حمزوي نيز نداشتن نقد جدي و عميق را در خلق نشدن ادبيات جدي موثر دانست و ادامه داد: در ايران آثار جدي كم‌تر مورد پسند واقع مي‌شوند. بايد نقد باشد تا فرق يك نويسنده‌ي خوب با يك نويسنده‌ي معمولي معلوم شود.
وي معتقد است: طرح كلي داستان و موضوعش تعيين‌كننده حجم آن است و نويسنده نمي‌تواند حجم رمان را تعيين كند.
او با بيان اين مطلب كه با حجم زياد رمان و اين‌كه پنج يا شش جلد باشد، مخالف است، افزود: در داستان‌هاي بلند تنها چند استثنا وجود دارد، مثلا «اوليس» جيمز جويس با آن‌كه داستاني بلند است، اما ساختمانش آدم را خسته نمي‌كند. يا در قرن بيستم نويسندگاني چون مارسل پروست آثار بلندي را خلق كردند كه اتفاقا آثار موفقي از آب درآمدند.
وي اعتقاد دارد: در دنياي امروز و با اوضاع و احوال كنوني لزومي ندارد نويسنده يك اثر پنج يا شش‌جلدي خلق كند.
حجم، تعيين‌كننده‌ي رمان نيست
حسن اصغري در اين‌باره معتقد است كه حجم در رمان اهميت زيادي ندارد، بلكه كيفيت در رمان اهميت بيش‌تري دارد و زندگي امروز به رمان‌نويس مي‌فهماند كوتاه بنويسد.
وي با اعتقاد بر اين‌كه امروز در خلق رمان، كميت فداي كيفيت شده است، توضيح داد: ‌اين دوره قرن ايجاز است؛ حتا داستان كوتاه نيز نسبت به گذشته كوتاه‌تر شده، اما كوتاه‌تر شدن به معناي نزول اثر نيست.
رمان حجيم همچنان خلق مي‌شود
يونس تراكمه اما اعتقاد دارد كه رمان حجيم هنوز خلق مي‌شود و كار خلاقه در هيچ پيش‌داوري و حكمي نمي‌گنجد.
او در گفت‌وگو با خبرنگار ايسنا همچنين متذكر شد: نمي‌توان گفت كه رمان بلند خلق نمي‌شود. شايد حالا كه ما اين‌جا نشسته‌ايم، در جايي از ايران يا جهان، رماني حجيم دارد نوشته مي‌شود كه بعدها صدايش درخواهد آمد و شايد معروف هم شود.
وي گفت: من نمي‌گويم كه چون امروز، زمان سرعت زندگي، تكنولوژي و گسترش ارتباطات است، ديگر رمان بلند خلق نمي‌شود؛ چرا كه حكم هنر، حكم ديگري است. در هنر، كار خلاقه كردن مهم است و مخاطب به خلاقيت هنرمند احتياج دارد؛ درواقع هنرمند جهاني را خلق مي‌كند كه خارج از چارچوب‌هاست و كار خلاقه در پيش‌داوري و حكمي نمي‌گنجد.
نويسنده‌ي امروز و آگاهي از حوصله‌ي خواننده
همچنين فتح‌الله بي‌نياز گفت: نويسنده از حوصله‌ي خواننده‌ي امروز آگاه است و بلند نمي‌نويسد، چراكه خواننده امروز ديگر مانند گذشته چندان حوصله ندارد و نوع زندگي‌اش به گونه‌اي شده كه دوست دارد بيش‌ترين اطلاعات را در كم‌ترين حجم دريافت كند؛ به اين دليل است كه امروز بسياري از چيزها به صورت فشرده درآمده‌اند.
وي با اشاره به حرفه‌يي نبودن نويسندگي در ايران، متذكر شد: نويسنده امروز مجبور است دو يا سه جا كار كند تا چرخ زندگي‌اش بچرخد؛ چطور مي‌تواند بنشيند و رماني بلند خلق كند كه حتا نمي‌داند اصلا چاپ خواهد شد يا نه.
بي‌نياز البته موضوع مميزي و اطمينان نداشتن نويسنده از چاپ شدن اثرش را در خلق نشدن رمان چندجلدي در اين سال‌ها چندان دخيل ندانست و توضيح داد: در دنيا كه موضوع سانسور چندان مطرح نيست و آن‌ها اطمينان دارند اثرشان چاپ مي‌شود، چرا رمان بلند خلق نمي‌شود؟ زيرا نويسنده احتياط به خرج مي‌دهد؛ او از ميزان حوصله خواننده‌اش اطلاع دارد و به اين دليل محتاطانه عمل مي‌كند.
به ملتي رمان‌نويس معروف نبوده‌ايم
حسن محمودي نيز در اين‌باره يادآوري كرد: ما اصولا در تاريخ داستان‌نويسي‌مان ملتي معروف به رمان‌نويسي نبوده‌ايم؛ بيش‌تر داستان‌نويسان ما از شروع داستان‌نويسي در ايران، داستان كوتاه نوشته‌اند و كم‌تر كسي رمان چندجلدي نوشته؛ اغلب كارهاي چندجلدي نيز كارهاي خوبي از آب درنيامده‌اند.
وي معتقد است كه رمان چندجلدي در ايران خلق مي‌شود، اما ديده نمي‌شود؛ در اين سال‌ها اتفاقا داستان‌نويساني داشته‌ايم كه رمان‌هاي چندجلدي خلق كرده‌اند.
وجود رسانه‌هاي جمعي و مطالب اظهر من‌الشمس
مهناز كريمي درباره خلق نشدن رمان چندجلدي معتقد است كه با وجود رسانه‌هاي جمعي بسياري از مطالب، آن‌چنان اظهر من‌الشمس است که اگر نويسنده به آن بپردازد، مضحک خواهد بود و براي او يک اشاره و يا جمله کافي است.
وي گفت: در گذشته نويسنده بود که لقمه را جويده و آماده در دهان خواننده مي‌گذاشت؛ حال آن‌که امروزه خواننده همراه نويسنده است و قدرت و اشتياق آن‌را دارد که نکاتي را خود دريابد. بنابراين طبيعي است که نويسنده سهمي را به خواننده واگذار کند.
كوتاه‌نويسي نويسنده و تابعيت از مخاطب
ميترا الياتي درباره خلق نشدن رمان حجيم گفت: تقاضاي رمان بلند در ايران كم است. در دنياي پرشتاب امروز، رمان‌نويس هوشمند، رمان‌نويسي است كه در حجم كوتاه، بهترين كار را خلق كند.
وي با اشاره به اين موضوع كه امروز، دوره رمان‌هاي چندجلدي گذشته است، در ادامه توضيح داد: شتاب و سرعت زندگي امروز، نه جايي براي نويسنده براي خلق اين نوع رمان گذاشته و نه جايي براي خواننده آن. درواقع در اين‌جا بحث عرضه و تقاضاست؛ يعني وقتي تقاضايي نباشد، عرضه‌اي هم نخواهد بود.
نگارنده‌ «ماموازل كتي» خلق يك اثر حجيم را در ايران، از نظر نويسنده يك ريسك دانست و يادآور شد: از طرفي نوشتن رمان چندجلدي براي نويسنده ايراني يك ريسك است. نويسنده ممكن است چند سال بنشيند تا اثري بلند خلق كند، بعد از آن ممكن است كه به در سانسور برخورد كند، يا اين‌كه اثرش خوانده نشود.
قيمت بالاي رمان چندجلدي و خلق نشدن آن
به‌گفته مهسا محب‌علي، يكي از دلايلي كه رمان چندجلدي در ايران خلق نمي‌شود، قيمت بالاي آن است كه خواننده كم‌تر از آن استقبال مي‌كند.
وي افزود: امروز ناشران سعي مي‌كنند آثاري با حجم كم‌تر چاپ كنند و اين موضوع براي ‌آن‌ها صرفه بيش‌تري دارد؛ ضمن اين‌كه مخاطبان هم به خواندن داستان كوتاه يا رمان كم‌حجم تمايل بيش‌تري دارند؛ بنابراين تقاضاي رمان بلند در ايران كم است.
محب‌علي معتقد است كه امروز ديگر دوره زياده‌گويي نيست و همه به‌دنبال اين هستند كه در كوتاه‌ترين زمان، به آن‌چه مي‌خواهند، دست يابند.
وي همچنين وجود رسانه‌هاي جمعي و نداشتن نويسنده حرفه‌يي را يكي ديگر از دلايل خلق نشدن رمان حجيم در اين سال‌ها ذكر كرد.
پاره‌پاره شدن زندگي و خلق نشدن آثار بلند
سپيده شاملو نيز گفت: امروز به دليل پاره‌پاره شدن زندگي، تداوم كم‌تر شده و خلق آثار بلند در اين سال‌ها نزول پيدا كرده است.
وي همچنين خلق نشدن آثار حجيم را بخصوص در ميان نسل جوان بسيار كم دانست و ادامه داد: آن‌چه خلق شده، توسط داستان‌نويسان قديمي بوده است كه قدري از اين امر به اين بازمي‌گردد كه خود نويسنده ديگر زندگي بلند و متداوم را تجربه نمي‌كند؛ پس چطور مي‌تواند اثري بلند خلق كند.
نوشتن رمان‌هاي چندجلدي و ضرورت زمانه
بهناز عليپور گسكري در اين‌باره معتقد است كه اگر در گذشته رمان‌هاي چندجلدي خلق مي‌شده، بنا به ضرورت زندگي داستان‌نويسان آن دوره بوده؛ امروز ديگر آن ضرورت احساس نمي‌شود و زبان امروز امكان زياده‌گويي را از نويسنده مي‌گيرد.
وي با بيان اين مطلب كه در دنياي مدرن امروز كه همه‌ي پديده‌ها با سرعت و شتابي جنون‌آميز به سوي آينده‌اي مبهم حركت مي‌كنند و به سوي فشرده شدن، صيقل خوردن و عصاره شدن پيش مي روند، يادآوري كرد: ادبيات هم به عنوان يك پديده‌ي فرهنگي و معلول همين شرايط ، به سمت نوعي فشرده‌گويي و شايد گزيده‌گويي گام برمي‌دارد.
نسل امروز و رسيدن به نگاه آسان‌پسندانه
همچنين احمد آرام رسيدن نسل امروز را به نگاهي آسان‌پسندانه و سرعت رسيدن به يك فكر يا اثر تازه را دليلي دانست كه مخاطبان ديگر وقت‌شان را براي خواندن اثري بلند صرف نمي‌كنند.
وي گفت: امروز به دليل هجوم تكنولوژي جديد در زندگي، طبقه جوان كه عمدتا قشر فخيم جامعه را تشكيل مي‌دهند، جذب تكنولوژي‌هاي جديدي مثل اينترنت شده‌اند و رمان‌ها و داستان‌ها از اين طريق آسان‌تر در اختيارشان قرار مي‌گيرد. ضمن اين‌كه نسل امروز ديگر فرصت گذشته را ندارد كه بخواهد آن‌را صرف خواندن رمان بلند كند.
نسل جديد داستان‌نويسان و گرايش به داستان كوتاه
رضا قيصريه اما معتقد است، براي نوشتن رمان‌هاي چندجلدي بايد آن‌قدر مطلب باشد كه نويسنده بنويسد و از طرف ديگر مخاطب آن نيز وجود داشته باشد.
او با اشاره به سانسور، اين موضوع را يكي ديگر از دلايل خلق نشدن رمان بلند و هر اثر ديگري ذكر كرد.
نگارنده «كافه‌ نادري» با اشاره به نداشتن نويسنده حرفه‌يي در ايران، گفت: ما نمي‌توانيم نويسنده حرفه‌يي داشته باشيم، چرا كه خواننده حرفه‌يي نداريم. ضمن اين‌كه فاقد سيستم نقد خوب هستيم. درواقع در ايران برخوردهاي نقد با داستان‌نويسي درست نيست. امروز بايد بررسي كرد كه مردم ما چرا داستان عامه‌پسند مي‌خرند و مي‌خوانند. در نقد به جاي پرداختن به اين مسائل، بررسي شخصي وجود دارد و به اين پديده به عنوان يك پديده اجتماعي نگاه نمي‌كنند.
فيلم، رقيبي گردن‌كش براي رمان
خاطره حجازي نيز اين عصر را عصري دانست كه مخاطبان كم‌تر عميق مي‌شوند و به عناصر سازنده تخيل توجه نمي‌كنند.
وي متذكر شد: براي اين‌كه اثري خيلي براي خواننده كشش داشته باشد، نويسنده بايد زمان زيادي را براي آن بگذارد كه پشتوانه آن تخيل قوي است؛ اما در اين عصر كه مردم كم‌تر عميق مي‌شوند، نويسنده هم از اثر بلند مي‌برد.
حجازي در ادامه به تقاضاي خواننده براي رمان بلند اشاره كرد و به ايسنا گفت: كم‌تر پيش مي‌آيد خواننده امروز، فرصت خواندن يك رمان چندجلدي را داشته باشد؛ وقتي تقاضايي براي رمان بلند نيست، نويسنده هم به سمت نوشتن اين نوع ادبي نمي‌رود.
وي معتقد است: در زندگي امروز سراسيمگي زيادي وجود دارد و روزهايي است كه اجازه غور كردن در انديشه‌ها را از آدم‌ها مي‌گيرد. امروز چند درصد نويسندگان جايي دارند كه بنشينند و با فراغ خاطر بنويسند؛ جايي براي عميق شدن داشته باشند كه 600 صفحه خلق كنند. فيلم امروز رقيب گردن‌كشي براي نويسندگان شده است. مردم به جاي كتاب خواندن ترجيح مي‌دهند فيلمي ببينند كه از يك كتاب ساخته مي‌شود.
ظرفيت رمان ديگر تمام شده است
اما عبدالعلي دستغيب ظرفيت رمان را تمام‌شده دانست و گفت: آن‌چه در گذشته از نظر رواني، اجتماعي و روابط انسان‌ها در رمان گنجانده مي‌شد، امروز فعليت يافته است. به اندازه كافي در رمان‌هاي حجيم گذشته، درباره اوضاع اجتماعي، لايه‌هاي بيروني جامعه و سير تاريخي افراد و قهرماني‌ها در جنگ‌ها و انقلاب‌ها توضيح داده شده است .امروز هم ديگر دوره جنگ‌هاي ايلي سپري شده كه نويسنده امروز درباره آن قلم‌فرسايي كند يا ديگر انقلاب‌هاي بزرگ نيز در دنيا اتفاق نمي‌افتند كه رمان‌نويس بخواهد درباره آن‌ها داستاني چندجلدي بنويسد.
خواننده امروز بيش‌تر تمايل دارد مطالب را به صورت موجز دريافت كند، به اين دليل رمان‌هاي امروز فشرده شده‌اند.
نويسنده خود كم‌حوصله است؛ نه مخاطب
ابراهيم حسن‌بيگي نيز گفت: در ايران هرگز به رمان‌نويسي بلند گرايش وجود نداشته و آن‌چه در اين زمينه خلق شده، بيش‌تر رمان‌هاي عامه‌پسند بوده است. تصور نمي‌كنم دوره رمان‌هاي حجيم گذشته است و نويسنده امروز به علت اين‌كه خواننده حوصله‌ خواندن رمان چندجلدي را ندارد، نمي‌نويسد؛ بلكه نويسنده چون خود كم‌حوصله است، دنبال سوژه‌هايي نمي‌رود كه ظرفيت چند جلد را داشته باشند. نويسنده در دوره‌اي زندگي مي‌كند كه شتاب و سرعت زندگي روزمره حرف اول را مي‌زند؛ هيچ‌كس با آرامش قدم نمي‌زند. نويسنده نيز جزيي از جامعه است كه ناخواسته با سرعت درگير است، به اين دليل به فكر باسرعت نوشتن و زود تمام كردن اثرش است.

Friday, July 07, 2006

 

خورخه لوئیس بورخس و نوشته ی خداوند
عباس موذن
• زبان بورخس، آغشته با افسون و جادوگری همچنین رمز و رازی کلامی ست. وحدتی که در درونمایه داستان های او مشاهد می کنیم، با ساختار روایتی که بازگو می کند، قرینه و نزدیک به هم اند. شاید به همین خاطر است که قصه های بورخس برای خوانندگانی که با فلسفه آشنایی دارند باور پذیرتر است. ...

با این که هنوز هم در بعضی از محافل ادبی ، اسم بردن از بورخس گناه محسوب می شود ولی این نویسنده بیشتر مریدانش را ایرانی می داند . و همانگونه که خود اعتراف می کند عاشق عطار و خیام نیشابوریست . شاید به همین خاطر است که داستانهایش از حال و هوا و اتمسفری شرقی نشات می گیرد .
زبان بورخس، آغشته با افسون و جادوگری همچنین رمز و رازی کلامی ست. وحدتی که در درونمایه داستان های او مشاهد می کنیم، با ساختار روایتی که بازگو می کند، قرینه و نزدیک به هم اند. شاید به همین خاطر است که قصه های بورخس برای خواننده گانی که با فلسفه آشنایی دارند باور پذیرتر است. او یک تصویر کلی از جهان را مبداً خود قرار می دهد ، حرکت کرده و به جزء می رسد. در مواقع دیگر از جزء به کل سیر می کند.
راوی در «نوشته ی خداوند» ، سیر زندگی خود را در زمان و مکانی فاقد جغرافیایی خاص، بازگو می کند. سیر زندگی روح یا جان، در دایره ای از تناسخ جریان دارد. هر یک از کلمه ها و عناصری که به کار می گیرد به طور مستقل ، معنی و جادوی خود را همراه دارد که با قرار گرفتن در کنار یک دیگر، نیرویی سحرآمیز و قدرتمند از خود بروز می دهند؛ مثل عدد هفت ، چهارده ، و یا مثلاً چهل .
دیواری که زندان سنگی را به دو نیم کرده است شاید همان منحنی ست که هایدگر از تاثیر اجسام در خارج از ذهن و بُعدی دیگر از زمان (هستی و زمان) همچنین نظریه افلاطون در « مُثُل » به آن اشاره دارند باشد . یک طرف راویست و طرف دیگر یوزپلنگ یا به عبارت ساده تر، همان گاوی ست که دنیا را برشاخ خود نگه داشته است. او مانند مرد غارِ افلاطون است که فقط سایه ای از حقیقت را می بیند . هر چیزی که تصور می کند خود به خود تصدیق هم می شود! آنچه مهم است اصلِ جگواری ست که در آن سوی زمان ایستاده است!
تاریخ آفرینش در کشورهای آمریکای لاتین( مایاها، که ممکن است بورخس از آنجا الهام گرفته باشد)، به سه دوره تقسیم می شود که هر دوره از آن به طور مستقل ، شروع و پایانی دارد. البته زبان بورخس بی تاثیر ازاعتقاد او به «بی جهانی» نیست ، چرا که بورخس خود را متعلق به یک کشور خاص نمی داند. او در کثرتی از سحر و جادو همچنین تکه تکه هایی از باورهای مردم جهان و داستانهای مختلفی از آفرینش ، سرگردان است.
راوی با شخصیت های اسطوره ای اقوام و ملل (شرقی) همزاد پنداری کرده و از نگاه آنها دنیا را می بیند . سیر و سلوک خود را در نیمه ای از دوره ی سوم خلقت ، از ابتدا تا کنون روایت می کند . او با ذهنیتی گنگ و خواب گونه ، آنچه بر او در دوره های اول و دوم گذشته است را تصور می کند . راوی ، زمانی گیاه بوده ، در بدن یک ببر رسوخ کرده ، ببر دیگری ببر اول را بلعیده و ادامه ی حیات از جسمی و جنسی به جسمی و جنسی دیگر داده و حالا منتظر است. شاید منتظر یک اتفاق یا یک حرکت و یک انتخاب . زمان، در یک مرحله قطع شده و در مکان و مرحله ای دیگر شروع شده است. ببر، به همان اندازه که می تواند یک ببر باشد می تواند یک انسان ، سیب ، یا حتی یک خنجر نیز باشد. مهم آن روح یا «وجوبی» است که ابتدا آگاه به موجودیت خود نبوده ، ولی از «زمان» برای حرکت کردن به سوی خودآگاهی کمک بگیرد . و حالا به عنصری ثابت تبدیل شده است . همان حرکت جوهری روح است که حالا به بودنش آگاهی پیدا کرده چون بزرگ شده و برای بزرگتر شدنش گذشته خود را برای ما بازگو می کند . وحدت درعین کثرت و بلعکس ، در مسیر و حرکتی دایره وار رخ می دهد. رسوخ روح برای سیر تکاملی خود از موجودی به موجود دیگر تا بالاخره در سنگواره ای گیر می کند.
وقتی که خواب می بیند انگار که بیدار است. ابتدا یک دانه شن را در زندان می بیند ، و بعد دوتا ، سه تا و هربار که از خواب بیدار می شود ، یا بهتر است بگوییم ، هربار که متولد می شود ، بر دانه های شن افزوده شده است. گویی دانه های شن ، موجوداتی هستند که از وحدت به کثرت رسیده اند! به عبارت دیگر، آخرین دانه ای که به جمع اضافه شده همان اولین دانه ای است که شروع کرده بود . به این ترتیب تمام وقایعی که بر دیگران گذشته است را در ضمیر ناخودآگاه خود دارد .
همانگونه که بعضی از فلاسفه و عرفا معتقدند ، آدمی ، زمانی پیش از این که به دنیای خاکی پا بگذارد، در دنیایی به نام وادی« زر» زندگی می کرده و پیش از آن نیز، در دنیایی لطیف تر به سر می برده که یک اتفاق یا کنجکاوی موجب شده تا مرحله به مرحله از وحدت به سوی کثرت گام نهد. و در روز آخر ، روزی که تمام موجودات عالم خواهند مرد ، دوباره خداوندی که در کل کائنات رسوخ کرده است، به یک « کل»( وحدت) مبدل می شود. روح هر موجود ، خود تکه ای از خدا یا روح بزرگی ست که بعضی از سرخ پوستان و اسکیموها به آن معتقدند . ایرانیان باستان نیز عقیده داشتند که ابتدا روح در خارج از زمین در جایی پر از سکوتی یکد ست و آرام ، در حرکتی موزون زندگی می کرده که به طور اتفاقی با زمین روبرو شده است . حس کنجکاوی و زیبایی پرستیش او را به سوی زمین می کشاند. وقتی که بر زمین فرود می آید تازه متوجه می شود که در این جاگیر افتاده و تنها راه بازگشتش به مکان اولیه این است که دوازده بار مردن را تجربه کند . فقط درآن زمان است که می تواند به سرزمین پاک و اهورائیش باز گردد . ولی چون زمین از جنس کثرت و مرکب است ، باید روح نیز خود را به تعداد ترکیبات آن تغییر دهد.
البته هرچه بر راوی اتفاق می افتد ، تقدیر بر لوح و سرنوشتش نوشته و رقم زده است؛ (جبر ناتورایستی). البته با خواندن فرمولی که از چهارده کلمه ی مقدس تشکیل شده می تواند طلسم ها را باطل و به سرمنزل مقصودش برسد.
باور به این گونه مقدسات در جهان بینی و ادیان گوناگون ، متفاوت اما همگی از یک مبداً سرچشمه می گیرند! از تحقیقاتی که در زمینه ی زبان شناسی اقوام صورت گرفته است بعضی از محققین به این نتیجه رسیده اند که واژه هایی در گفتار و زبان ملل وجود دارد که همگی از یک ریشه سرچشمه گرفته و یک بار معنوی و کلامی را از خود بروز می دهند. مثل، پدر، پاپا ، مامان ، مامی...
چهارده کلمه ای را که جادوگر در داستان نوشته خداوند ، برای رهایی خود به دنبال آن ها می گردد، ما را به یاد چهارده معصوم می اندازد. همانگونه که شیعه معتقد است ، فقط با توسل به چهارده امام و یا معصوم است که می توان از آتش گناهان مرتکب شده نجات پیدا کرد . در داستان شیخ صنعای عطار نیشابوری وقتی که شاگردان و پیروان شیخ از نجات پیرشان ناامید می شوند همگی از فرطِ خستگی ، به خوابی عمیق فرو می روند . در خواب ندایی به آنها می گوید که تنها راه نجات شیخ و امامشان، توسل آنها به چهارده معصوم، است. فقط آن ها می توانند برای نجات شیخ صنعا، از خداوند طلب بخشش کنند.
اما« تسیناکان» ترجیح می دهد آن فرمول را بر زبان نیاورد چرا که زندگی کردن ، خود زجر و شکنجه ی پرومته واری ست که با انتخاب آن بر دوش خواهد گرفت. تنها راه نجات و رسیدن به آرامش برای او آنست که در بی نهایت و ابدیت باقی مانده ، در کل حقیقت و ابدیت حل شده و به فنا برسد .

This page is powered by Blogger. Isn't yours?